دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٨٥ - ٢/ ٥ امام، قاتل خود را مىشناخت
پيمان مؤكّد گرفت كه نيرنگ نزند و پيمان نشكند. او هم قول داد.
روى كرد كه برود. بار دوم امير مؤمنان، او را صدا كرد و از او عهد و پيمان محكم گرفت كه نيرنگ نزند و پيمان نشكند. او هم قول داد.
خواست برود. براى سومين بار امير مؤمنان او را خواست و از او پيمان گرفت كه نيرنگ نزند و پيمان نشكند. ابن ملجم گفت: اى امير مؤمنان! به خدا سوگند، نديدم كه با كسى جز من اين گونه رفتار كنى.
امير مؤمنان [با تمثّل به شعر شاعر] فرمود:
«من بخشش بر او را مىخواهم و او قتل مرا مىخواهد
براى دوست خودت، مرادى، عذرخواهى بياور!
برو، اى ابن ملجم! به خدا سوگند، فكر نمىكنم كه به آنچه گفتى وفا كنى!».
٢٩١٧. تاريخ اليعقوبى: عبد الرحمن بن ملجم مرادى ده روز مانده به آخر شعبان سال چهلم هجرى به كوفه آمد. چون به على ٧ خبر آمدنش رسيد، فرمود: «آمد؟ آگاه باشيدكه جز او كسى بر ضدّ من نماندهاست. اينك وقت آن رسيده است».
[ابن مُلجَم] به منزل اشعث بن قيس كِنْدى وارد شد و يك ماه آن جا ماند و مشغول تيز كردن شمشير خود بود.