دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣١٧ - ٤/ ١ شب نوزدهم
اى نيكو همدم! اى جانشين پيامبران! اى مهربانترينِ مهربانان و اى آغازگر آفريدگار! كسى چون تو نيست. ابدى هستى و بىغفلت، زنده ناميرا. تو هر روز دستاندركار امرى هستى. تو جانشين محمّد ٦، ياور محمّد، برترىبخشِ محمدى. تويى آن كه مىخواهمت تا وصىّ محمّد ٦، جانشين محمّد و عدالتگستر پس از محمّد را يارى كنى. يا با نظر لطف، پيروزش كنى و يا با رحمت خويش، جانش را بگيرى.
آن گاه سرش را بلند كرد و به اندازه تشهّد نشست. آن گاه به گمانم به سمت رو به روى خود سلام داد. سپس رفت و بر روى آب رفت. از پشت سر صدايش زدم: با من حرف بزن، خداىْ رحمتت كند! نگاهى نكرد و گفت: راهنما پشت سر توست. از او امر دينت را بپرس.
گفتم: او كيست، رحمت خدا بر تو باد؟
گفت: آن كه پس از محمّد ٦ وصىّ اوست.
به سمت كوفه بيرون شدم. پيش از آن كه به كوفه برسم، شب فرا رسيد. شب را نزديك «حيره» ماندم. چون تاريكى شب مرا فرا گرفت، مردى را ديدم كه جلو آمد، تا آن كه پشت تپّهاى پنهان شد. قدمهايش را صاف گذاشت. مناجاتى طولانى داشت و از جمله مىگفت:
«خدايا! من با آنان آن گونه كه فرستاده و برگزيده تو فرمان داد، رفتار كردم؛ امّا بر من ستم كردند. آن گونه كه فرمانم دادى، منافقان را كُشتم، قدر مرا نشناختند. من اينان را خسته كردهام و اينان هم مرا به ستوه آوردهاند. من از اينان ناخشنودم و اينان از من. هيچ دوستى و صميميتى نمانده است كه چشم به راهش باشم، مگر آن مرد مرادى (كُشندهام). خدايا! شقاوت او را نزديك كن و مرا غرق در سعادت كن. خدايا! پيامبرت به من وعده داده كه هرگاه از تو خواستم، مرا نزد خويش ببرى. اينك مشتاق ديدار تو هستم». سپس رفت. در پى او رفتم. وارد خانهاش شد. ديدم كه او على بن ابى طالب ٧ بود.
چيزىنگذشتهبود كه منادىبهنماز فرا خواند. او بيرون شد. من در پى او روان شدم، تا وارد مسجد شد. ابن ملجم كه لعنت خدا بر او باد با شمشير بر فرق او زد.