دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٣ - ٤/ ٢ سپيدهدم نوزدهم
چون مردم صداى ضجّه را شنيدند، هر كه در مسجد بود، به سمت او دويد. همه مىچرخيدند و از شدّت و وحشت فاجعه، نمىدانستند كجا مىروند. دور على ٧ را گرفتند، در حالى كه سرش را با پارچه مىبست و خون بر صورت و محاسنش جارى بود و محاسنش به خونش رنگين شده بود و مىفرمود: «اين، همان است كه خدا و پيامبرش وعده داده بودند، و خدا و رسولْ راست گفتند ...».
مردم وارد مسجد جامع كوفه شدند. امام حسن ٧ را ديدند كه سر پدرش بر دامن اوست، خونها را شسته و جاى ضربت را بسته؛ ولى همچنان از آن خون بيرون مىزند و رنگ چهرهاش هرچه بيشتر سفيد متمايل به زرد مىشود، با گوشه چشم به آسمان مىنگرد و زبانش به تسبيح خدا و توحيد او گوياست و مىگويد: «از تو مىخواهم، اى خداى بلند مرتبه برتر!».
امام حسن ٧ سر او را بر دامن گرفت. ديد كه از هوش رفته است. در آن لحظه به شدّت گريست و شروع كرد به بوسيدن چهره و بين دو چشم و جايگاه سجده پدرش. قطراتى از اشك ديدگانش بر صورت امير مؤمنان چكيد. ديدگان را گشود و او را گريان ديد. فرمود: «پسرم! اين گريه چيست؟ پسرم! از اين روز به بعد، بر پدرت نگران نباش. اينك اين جدّت محمّد مصطفى است و اينها خديجه و فاطمه و حوريان بهشتىاند كه همه حلقه زده و منتظر قدوم پدرت هستند. راحت و آسوده باش و چشمت روشن باد! دست از گريه بدار كه صداى ناله فرشتگان به آسمان بلند است. فرزندم! بر پدرت بىتابى مىكنى، در حالى كه فردا پس از من مسموم و مظلوم، كشته خواهى شد و برادرت همينگونه با شمشير كشته خواهد شد و به جدّ و پدر و مادرتان مىپيونديد؟».
٢٩٣٨. تاريخ الطبرى به نقل از محمّد بن حنفيّه: به خدا سوگند، من نيز در آن شبى كه على ٧ در مسجد بزرگ كوفه ضربت خورد، نماز مىخواندم، در بين مردان بسيارى از اهل شهر، كه نزديك طاقنماز مىخواندند و همگى در حال قيام و ركوع و سجود بودند و از اوّل شب