مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢١٢ - قتل بنیحسن در مَحبَس منصور
میروند؛ و از ربذه منصور به طرف کوفه حرکت کرد و خود در محمل نشست، و بنیحسن و محمّد دیباج را با اغلال و زنجیرها مقیّد کرد، و در کاروانهای بدون فراش و روپوش نشانده و با خود به کوفه برد، و در حبس هاشمیّه در قرب قنطره زندانی کرد.
محمّد دیباج را چهارصد تازیانه زد بهطوریکه بدن او مجروح شد[١] و لباس به گوشتش چسبید. دستور داد آن لباس چسبیده به گوشت را در آورند، و لباس سخت و خشن در تن او کنند، و مرکب او را در جلوی مرکب عبدالله محض که برادر مادری او بود و نهایت علاقه را به او داشت حرکت دهند تا عبدالله در طول مسافت مسافرت ببیند، عبدالله پیوسته محمّد مجروح را با این وضعیّت در مقابل خود میدید. زندان آنقدر تاریک بود که شب را از روز نمیشناختند و در اثر بوی تعفّن زندان، بدنها یکی پس از دیگری ورم کرد و همگی در زندان بمردند.)»
و در صفحه ٥٤١ گوید: «لمّا حُمِل بنوحسنٍ کان محمّدٌ و إبراهیمُ یأتیان مُعتَمَّین کهَیئة الأعراب فَیُسایِران أباهما، و یُسائِلانه و یستأذنانه فی الخروج، فیقول: ”لا تَعجَلا حتّی یُمکِنکما ذلک.“ و یقول: ”إن منَعکما أبوجعفر أن تَعیشا کریمَین، فلا یَمنَعکما أن تَموتا کریمَین.“»
[١]. در منتهی الآمال، ج ١، ص ١٩٧، [خاتمه در ذکر مقتل عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علیبن أبیطالب علیهالسّلام] وارد است که: «بدن محمّد که مانند سبیکۀ سیم بود مانند زنگیان سیاه شده بود و یک چشم در اثر ضرب تازیانه از کاسۀ چشم بیرون آمده بود.» و در ص ١٩٩ آورده است که: «منصور دو بار با محمّد نفس زکیّه بیعت کرده بود، یک بار در مسجد الحرام و بار دیگر در أبواء مدینه.» و نیز گوید: «گاهی که محمّد در شعاب جبال مخفی بود روزی در کوه رَضوی با امّ ولد خود و پسری شیرخوار بود، دید غلامی از جانب منصور برای طلب او میآید، و چون او فرار کرد و امّ ولد نیز فرار کرد، آن طفل رضیع از دست امّ ولد به زمین کوه خورد و پاره پاره شد. و این مطلب را ابوالفرج نقل کرده است.»
اقول اینکه: در تاریخ طبری [ج ٦، ص ٣٩٢] هم آورده است.