تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٤٧ - سوره الأعراف(٧) آيات ٥٠ تا ٥٩
شيث آدم را در غارى دفن كرده بودند و نگهبانان بر آن گماشته تا كسى از فرزندان قابيل آن جا نروند پس جمعى از ايشان گفتند كه برويم تا بنى اعمام خود را كه فرزندان قابيلند زيارت كنيم و ببينيم كه در چه حالند و ايشان صد مرد بودند همه نيكو روى و زنان اولاد قابيل كه ايشان را بديدند در ايشان آويختند و نگذاشتند كه باز پس روند جمعى ديگر بجهت تفحص برادران خود باين صوب آمدند زنان ايشان را نيز نگذاشتند كه مراجعت كنند و گروه گروه مىآمدند و به اينها مختلط ميشدند تا همه بيامدند و با اينزنان مناكحه و فساد آغاز كردند تا فواحش در ميان اولاد شيث و قابيل بسيار شد حقتعالى نوح را بايشان فرستاد در اين وقت او پنجاه ساله بود چنان كه گذشت پس هزار و پنجاه سال در ميان ايشان اقامت كرده آنها را دعوت مينمود و از عقوبات الهى ميترسانيد هيچ متاثر نشدند هر روز طغيان ايشان بيشتر ميشد چنان كه حقتعالى از اين خبر ميدهد كه وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى و چندانچه دعوت ايشان بيشتر ميكرد بيشتر ميرميدند چنانچه فرموده فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً و نيز از عبد اللَّه عباس روايت است كه نوح را چندان بزدندى كه بيهوش شدى بعد از آن كسان او آمده او را در نمدى پيچيده بخانه بردندى و زعم ايشان آن بودى كه مرده است و شب بهوش باز آمدى و فرمودى كه
اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون
روز ديگر بامداد بيامدى و باز بر سر دعوة شدى و گويند هر روز چندان سنك بر او زدندى كه در زير سنگ پنهان شدى جبرئيل بيامدى در شب و او را از زير سنگ بيرون آوردى و پر خود را بر جراحات او ماليدى بصحة باز گشتى و باز صبح بيامدى و گفتى كه
قولوا لا اله الا اللَّه تفلحوا
مرويست كه پيرى كهن سال طفل خود را در بر گرفته نزد نوح آمده روى را بآن طفل نمود و گفت اى فرزند اين مرد ساحر است بايد كه چون من متوفى شوم وى تو را نفريبد آن كودك گفت اى پدر شايد كه من بعد از تو نمانم حالا سنگ بمن ده تا بر او زنم پدر سنگ باو داد و وى سنگ را بنوح زد سر مبارك آن حضرت را مجروح ساخت و خون بر روى مبارك او روان شد نوح بدرگاه الهى بناليد و اين دعا فرمود كه رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً حنان بن سدير از ابى عبد اللَّه عليه السلام روايت كرده كه در عرض مدت دعوة بزياده از هشت كس باو نگرويدند و در حديث وهب بن منبه آمده كه نوح اول پيغمبرى بود كه بعد از ادريس خلق را دعوت كرد و او (گندم گون و رقيق الوجه و طويل الراس و عظيم العينين و دقيق الساقين و طويل القامة و جسيم البدن) بود و سه قرن قوم خود را دعوت كرد هر قرنى سيصد سال پس هر چند در اين مدت بآشكارا و پنهان دعوت ميكرد طغيان و بغض بيشتر ميشد و هر قرنى كه در عقب قرن اول ميآمدند عتو و طغيان ايشان بيشتر ميبود پس حقتعالى باو وحى فرستاد كه اى نوح قوم تو بغير از اينچند كس كه ايمان آوردهاند ديگر بتو نگروند نوح بعد از اينوحى زبان بدعا گشوده گفت كه رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً پس حقتعالى اصلاب