تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٤٣ - سوره الأعراف(٧) آيات ١٧٠ تا ١٧٩
بشما گفتم كه بجهت اين دين و دنيا از دست من بيرون رود اكنون چنين شد و چون بجهت اين دعا از دولت اخروى محروم شدم صلاح آنست كه مدعاى دنيوى خود را بفعل آورم پس گفت كه چاره اين امر آنست كه زنان خود را بيارائيد و امتعه خود را بايشان دهيد تا ببهانه خريد و فروخت بميان لشگرگاه موسى در آيند و خويشتن را بر ايشان عرض كنند و كسى كه اراده كند منع نكنند و اگر يك كس از ايشان زنا كند ايشان را بر شما نصرت نباشد ايشان بفرموده او زنان خود را بياراستند و با امتعه بلشگرگاه موسى فرستادند و در ميان آن زنان زنى بود در نهايت حسن و جمال مردى از اكابر بنى اسرائيل كه نام او زمرى بن سلام بود و راس و رئيس سبط شمعون بن يعقوب بود چون آن زن را بديد شيفته جمال او شد و با خودش دعوت كرد و زن وى را اجابت كرد و زمرى دست او را گرفته نزد موسى برد و گفت اى موسى زنى با چنين جمال بر ما حرام است فرمود آرى حرام است ديدن او چه جاى آنكه مباشرت با او كنى دست از او بدار گفت و اللَّه كه فرمان تو نبرم و او را نگذارم تا مطلوب خود را از او حاصل نكنم هر چند موسى در اين باب مبالغه كرد فايده نداد پس دست او را گرفته و بخيمه خودش در آورد و با او خلوت كرد و چون مردمان ديگر اين صورت را ديدند مرتكب اين امر قبيح شدند و حقتعالى طاعون را بر ايشان فرستاد و در يك ساعت از روز هفتاد هزار بمردند مردى از لشگريان موسى كه او را فنحاص گفتندى از بنى هارون كه با شكوهتر و قوى تر از او كسى نبود و سپهسالار لشكر موسى بود در اين وقت غايب بود چون باز آمد و آن حال را مشاهده كرد و بر صورت واقعه اطلاع يافت حربه برداشت و بخيمه زمرى در آمد و او را با آن زن خفته ديد آن حربه را فرود آورد و هر دو را بهم دوخته بر سر حربه كرد و آنها را بر ميان لشگرگاه موسى ميگردانيد و ميگفت اللهم هذا جزاء من يعصيك حقتعالى آن طاعون را از ايشان برداشت و از اينجا است كه بنى اسرائيل را عادت آنست كه هر ذبيحه را كه كشند نصيبى از آن بفرزندان فنحاص دهند و نزد بعضى از مفسران ديگر اين آيه در حق مردى آمد مستجاب الدعوة كه نام او سيؤس بود و زنى داشت از او فرزندان آورده بود روزى اين زن وى را گفت در حق من دعا كن تا حقتعالى مرا نيكوترين زنان بنى اسرائيل گرداند در صورت و جمال وى دعا كرد و حقتعالى وى را جمالى داد كه مردمان چون حسن و جمال او را ديدند همه شيفته جمال او شدند و بزنجير عشق او گرفتار شدند زن بجمال خود مغرور شده شوهر را گفت كه من تو را نميخواهم هر چند شوهرش او را نصيحت كرد مؤثر نشد و سركشى از او بيشتر كرد وى دعا كرد تا حقتعالى وى را سگگيرنده گردانيد فرزندان وى بيامدند و پدر را ملامت كردند كه ما صبر نتوانيم كرد كه مادر ما سگ نباحه باشد دعا كن تا حقتعالى او را بحالت اول رد كند پس وى دعا كرد تا زن بحال اول رفت و چون او بجهت ميل نفسانى دعا كرد تا حقتعالى زن او را جميله گردانيد وى را عتاب كرد و اسم اعظم را از