تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٣
«اسعد» پيش خود گفت: نكند اين همان كسى باشد كه يهود از او خبر مىدادند.
سپس پرسيد او كجاست؟
«عتبه» گفت: در «حجر اسماعيل» كنار خانه خدا هم اكنون نشسته است آنها در درهاى از كوه محاصره هستند و تنها در موسم «حج»، «عمره» ماه «رجب» آزادى مىيابند، و وارد جمعيت مىشوند ولى من به تو، توصيه مىكنم به سخنان او گوش مده و يك كلمه با او حرف مزن كه او ساحر غريبى است.
و اين در ايامى بود كه مسلمانان در «شعب ابى طالب» محاصره بودند.
«اسعد» رو به «عتبه» كرده گفت: پس چه كنم؟ مُحرم شدهام و بر من لازم است كه طواف خانه كعبه كنم، تو به من مىگوئى به او نزديك نشوم؟!
«عتبه» گفت: مقدارى پنبه در گوشهاى خود قرار بده تا سخنان او را نشنوى!
«اسعد» وارد مسجدالحرام شد، در حالى كه هر دو گوش خود را با «پنبه» مسدود ساخته بود، و مشغول طواف خانه كعبه شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با جمعى از «بنى هاشم» در «حجر اسماعيل» در كنار خانه كعبه نشسته بودند.
او نگاهى به پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و به سرعت گذشت، در دور دوم طواف با خود گفت: هيچ كس احمقتر از من نيست!
آيا مىشود يك چنين داستان مهمى در «مكّه» بر سر زبانها باشد و من از آن خبرى نگيرم و قوم خود را در جريان نگذارم؟!
به دنبال اين فكر، دست كرد پنبهها را از گوش بيرون آورده به دور افكند و در جلو پيغمبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و پرسيد: به چه چيز ما را دعوت مىكنى؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به شهادت به يگانگى خدا و اين كه من فرستاده اويم و