تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٦٠
اشكال كند كه: چگونه خداوند نخست، اشاره به ميعاد موسى عليه السلام كرده، سپس داستان گوسالهپرستى را ذكر مىكند و بار ديگر به موضوع ميعاد بازمىگردد.
آيا اين طرز سخن با فصاحت و بلاغتى كه در قرآن وجود دارد، سازگار است؟!
ولى با توجه به اين كه: قرآن يك كتاب تاريخى نيست كه تسلسل حوادث را حفظ كند، بلكه يك كتاب هدايت و انسانسازى و تربيت است و در چنين كتابى گاه اهميت موضوع ايجاب مىكند ادامه بحث يك حادثه را موقتاً رها كند و به بحث لازم ديگرى بپردازد و سپس به ذكر حادثه اول ادامه دهد.
بنابراين، هيچ لزومى ندارد كه ما آيه مورد بحث را اشاره به دنباله بحث گوسالهپرستى بدانيم و بگوئيم: موسى عليه السلام بار ديگر بنىاسرائيل را بعد از اين ماجرا براى عذرخواهى و توبه به كوه طور برد- آن چنان كه بعضى از مفسران گفتهاند-
زيرا اين احتمال، گذشته از جهات ديگر، از اين نظر كه به هلاكت اين گروه- كه براى عذرخواهى رفتهاند- انجاميده، بعيد به نظر مىرسد.
آيا ممكن است خداوند عدهاى را كه به نمايندگى قوم خود براى عذرخواهى به پيشگاه او رفتهاند در همان جا هلاك كند؟!
به هر حال، در آيات فوق، نخست مىفرمايد: «موسى عليه السلام هفتاد نفر از قوم خود را براى ميعاد ما انتخاب كرد» «وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعينَ رَجُلًا لِميقاتِنا».
ولى بنىاسرائيل چون كلام خدا را شنيدند، از موسى عليه السلام تقاضا كردند از او بخواهد خود را نشان دهد: «در آن هنگام زلزله عظيمى در گرفت، و جمعيت هلاك شدند و موسى عليه السلام مدهوش بر زمين افتاد، چون به هوش آمد، عرض كرد:
پروردگارا! اگر مىخواستى مىتوانستى آنها و مرا پيش از اين هلاك كنى» «فَلَمَّا