تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٤٢
بودند و گفتار آنها نيز همه حق بود.
اما در اين هنگام در وحشت و اضطراب فرو مىروند، به فكر چارهجوئى مىافتند و مىگويند: «آيا شفيعانى براى ما وجود دارند كه براى ما شفاعت كنند»؟! «فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعُوا لَنا».
و يا اگر شفيعانى براى ما در كار نيست، و اصولًا شايسته شفاعت نيستيم «آيا ممكن است به عقب بازگرديم و اعمالى غير آنچه انجام داديم انجام دهيم»؟ «أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذي كُنَّا نَعْمَلُ».
و تسليم حق و حقيقت باشيم.
ولى افسوس اين بيدارى بسيار دير است، نه راه بازگشتى وجود دارد و نه شايستگى شفاعت دارند؛ زيرا «آنها سرمايههاى وجود خود را از دست داده و گرفتار خسران و زيانى شدهاند كه تمام وجودشان را در برمىگيرد» «قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ».
و بر آنها ثابت مىشود كه: بتها و معبودهاى ساختگى آنان در آنجا هيچ گونه نقشى ندارند و در حقيقت «همه آنها از نظرشان گم مىشوند» «وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ».
گويا دو جمله آخر آيه، پاسخى است به دو درخواست آنان، يعنى اگر بنا شود دست به دامن شفيعانى بزنند بايد دست به دامن همان بتهائى بزنند كه در دنيا در برابر آنها سجده مىكردند، در حالى كه آن بتها در آنجا هيچ گونه منشأ اثر نيستند.
و اما بازگشت آنها به دنيا در صورتى امكان دارد كه سرمايهاى در اختيار داشته باشند در حالى كه آنها همه سرمايههاى خود را از دست داده و گرفتار خسرانى شدهاند كه سراسر وجودشان را در برگرفته است.