تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٢
ما اين جريان را طبق نقل «بحار الانوار» از «على بن ابراهيم» به طور خلاصه ذيلًا مىآوريم:
«اسعد بن زراره» و «ذكوان بن عبد قيس» كه از طايفه «خزرج» بودند، به «مكّه» آمدند در حالى كه ميان طايفه «اوس» و «خزرج» جنگ طولانى بود و مدتها شب و روز سلاح بر زمين نمىگذاشتند، و آخرين جنگ آنها روز «بعاث» «١»
بود كه در آن جنگ، طايفه «اوس» بر «خزرج» پيشى گرفت، به همين جهت «اسعد» و «ذكوان» به «مكّه» آمدند تا از مردم «مكّه» پيمانى بر ضد طايفه «اوس» بگيرند، هنگامى كه به خانه «عتبة بن ربيعه» وارد شدند و جريان را براى او گفتند در پاسخ گفت:
شهر ما از شهر شما دور است، مخصوصاً گرفتارى تازهاى پيدا كردهايم كه ما را سخت به خود مشغول داشته، «اسعد» پرسيد: چه گرفتارى؟ شما كه در حرم امن زندگى داريد.
«عتبه» گفت: مردى در ميان ما ظهور كرده كه مىگويد: فرستاده خدا هستم! عقل ما را ناچيز مىشمرد، به خدايان ما بد مىگويد، جوانان ما را فاسد و اجتماع ما را پراكنده نموده است!
«اسعد» پرسيد اين مرد چه نسبتى به شما دارد؟
گفت: فرزند «عبداللّه بن عبدالمطلب» و اتفاقاً از خانوادههاى شريف ما است.
«اسعد» و «ذكوان» در فكر فرو رفتند و به خاطرشان آمد كه از يهود «مدينه» مىشنيدند به همين زودى پيامبرى در «مكّه» ظهور خواهد كرد، و به «مدينه» هجرت خواهد نمود.