تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٢
و نيز به داربستهائى كه براى برپا نگه داشتن بعضى از درختان مىزنند، عرش گفته مىشود: همان طور كه در قرآن مىخوانيم: وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ: «او كسى است كه باغهائى از درختان داربستدار و بدون داربست آفريد». «١»
ولى هنگامى كه در مورد خداوند به كار مىرود و گفته مىشود «عرش خدا»، منظور از آن مجموعه جهان هستى است كه در حقيقت تخت حكومت پروردگار محسوب مىشود.
اصولًا جمله «اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ» كنايه از تسلط يك زمامدار بر امور كشور خويش است، همان طور كه جمله «ثُلَّ عَرْشُهُ» (تختش فرو ريخت) به معنى از دست دادن قدرت مىباشد، در فارسى نيز اين تعبير كنائى زياد به كار مىرود، مثلًا مىگوئيم در فلان كشور، جمعى شورش كردند و زمامدارشان را از تخت فرو كشيدند، در حالى كه ممكن است اصلًا تختى نداشته باشد، يا جمعى به هواخواهى فلان برخاستند و او را بر تخت نشاندند، همه اينها كنايه از قدرت يافتن يا از قدرت افتادن است.
بنابراين، در آيه مورد بحث، جمله «اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ» كنايه از احاطه كامل پروردگار و تسلط او بر تدبير امور آسمانها و زمين بعد از خلقت آنها است.
و از اينجا روشن مىشود: آنها كه جمله فوق را دليل بر «تجسم خدا» گرفتهاند گويا توجه به موارد استعمالات فراوان اين جمله در اين معنى كنائى