تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٣
دست خود به قتل برسانيد، تا فكر ما از ناحيه آنها راحت شود! سپس شمشير بر كشيد و با محمّد صلى الله عليه و آله و يارانش بجنگيم، تا ببينيم خدا چه مىخواهد؟ اگر كشته شديم، از ناحيه زن و فرزند نگرانى نداريم، و اگر پيروز شويم، زن و فرزند بسيار است!
گفتند: ما اين بيچارهها را با دست خود بقتل برسانيم؟! بعد از اينها زندگى براى ما ارزش ندارد.
«كعب بن اسد» گفت: حال كه اين را هم نپذيرفتيد، امشب شب شنبه است محمّد و يارانش گمان مىكنند، امشب حملهاى نخواهيم كرد، بيائيم و آنها را غافلگير كنيم، شايد پيروز شويم.
گفتند: اين كار را هم نخواهيم كرد، ما هرگز احترام شنبه را ضايع نمىكنيم.
«كعب» گفت: هيچ يك از شما از آن روزى كه از مادر متولد شده حتى يك شب آدم عاقلى نبوده است!
بعد از اين ماجرا، آنها از پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضا كردند «ابو لبابه» را نزد آنان فرستد، تا با او مشورت كنند.
هنگامى كه «ابو لبابه» نزد آنان آمد، زنان و بچههاى يهود در مقابل او به گريه افتادند، او تحت تأثير قرار گرفت، مردان گفتند: صلاح مىدانى ما تسليم حكم محمّد شويم؟
«ابو لبابه» گفت: آرى، ولى در همين حال اشاره به گلوى خود كرد، يعنى همه شما را خواهد كشت!
«ابو لبابه» مىگويد: همين كه از آنجا حركت كردم، به خيانت خود متوجه شدم، به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله نيامد، مستقيماً به مسجد رفت، و خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و گفت: از جاى خود حركت نمىكنم تا خداوند توبه مرا