تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢١١
ديگر را به دست گرفته بود و فرار مىكرد.
«ابوسفيان» به او گفت: چه خبر؟!.
گفت: لشكر فرار كرد.
گفت: پس چرا لنگه كفشى را در دست دارى و ديگرى را در پا؟!
جميل بن معمر گفت: به راستى متوجه نبودم، گمان مىكردم هر دو لنگه در پاى من است (معلوم شد با آن همه ادعا چنان دست و پاى خود را گم كرده كه به اندازه يك قلب هم چيزى نمىفهمد، البته منظور از قلب، در اين موارد عقل است). «١»
به هر حال، پيروى از كفار و منافقان و ترك تبعيت از وحى الهى، انسان را به اين گونه مطالب خرافى دعوت مىكند.
ولى گذشته از اينها، اين جمله معنى عميقترى نيز دارد و آن اين كه انسان يك قلب بيشتر ندارد، و در اين قلب جز عشق يك معبود نمىگنجد، آنها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مىكنند، بايد قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر يك را كانون عشق معبودى سازند!
اصولًا، شخصيت يك انسان سالم، شخصيت واحد، و خط فكرى او خط واحدى است، در تنهائى و اجتماع، در ظاهر و باطن، در درون و برون، در فكر و عمل، همه، بايد يكى باشد، هرگونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحميلى و بر خلاف اقتضاى طبيعت او.
انسان، به حكم اين كه يك قلب بيشتر ندارد بايد داراى يك كانون عاطفى و تسليم در برابر يك قانون باشد.
مهر يك معشوق در دل بگيرد.