تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧٥
و در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله جمله معروف: «بَرَزَ الإِيْمانُ كُلُّهُ الَى الشِّرْكِ كُلِّهِ» را فرمود. «١»
اميرمؤمنان على عليه السلام نخست او را دعوت به اسلام كرد، او نپذيرفت، آن گاه، دعوت به ترك ميدان نمود، از آن هم ابا كرد، و اين را براى خود ننگ و عار دانست، سومين پيشنهادش اين بود، از مركب پياده شود، و جنگ تن به تن به صورت پياده انجام گيرد.
«عمرو» خشمگين شده گفت: من باور نمىكردم كسى از عرب چنين پيشنهادى به من كند، از اسب پياده شد، و با شمشير خود، ضربهاى بر سر على عليه السلام فرود آورد، اما اميرمؤمنان عليه السلام با چابكى مخصوص، به وسيله سپر آن را دفع كرد، ولى شمشير از سپر گذشت و سر على عليه السلام را آزرده ساخت.
در اينجا على عليه السلام از روش خاصى استفاده نمود، فرمود: تو مرد قهرمان عرب هستى و من با تو جنگ تن به تن دارم، اينها كه پشت سر تو هستند براى چه آمدهاند؟ و تا «عمرو» نگاهى به پشت سر كرد، على عليه السلام شمشير را در ساق پاى او جاى داد، اينجا بود كه قامت رشيد «عمرو» به روى زمين در غلطيد، گرد و غبارى سخت فضاى معركه را فرا گرفته بوده، جمعى از منافقان فكر مىكردند على عليه السلام به دست «عمرو» كشته شد، اما هنگامى كه صداى تكبير را شنيدند پيروزى على عليه السلام مسجل گشت، ناگهان على عليه السلام را ديدند در حالى كه خون از سرش مىچكيد، آرام، آرام به سوى لشگر گاه باز مىگردد، لبخند پيروزى بر لب دارد، و پيكر «عمرو» بى سر، در گوشهاى از ميدان افتاده بود.
كشته شدن قهرمان معروف عرب، ضربه غير قابل جبرانى بر لشكر