تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧٣
لشگر دشمن، «عمرو بن عبدود» است.
در تواريخ آمده است: لشگر «احزاب» زورمندترين دلاوران عرب را به همكارى در اين جنگ دعوت كرده بود، از ميان آنها پنج نفر از همه مشهورتر بودند: «عمرو بن عبدود»، «عكرمة بن ابىجهل»، «هبيره»، «نوفل» و «ضرار».
آنها در يكى از روزهاى جنگ، براى نبرد تن به تن، آماده شدند، لباس رزم پوشيدند و از نقطه باريكى از خندق كه از تير رس سپاهيان اسلام نسبتاً دور بود، با اسب خود، به جانب ديگر «خندق» پرش كردند، و در برابر لشكر اسلام حاضر شدند، از ميان اينها «عمرو بن عبدود» از همه نامآورتر بود.
او كه مغزش از غرور خاصى لبريز بود، و سابقه زيادى در جنگ داشت، جلو آمد و مبارز طلبيد، صداى خود را بلند كرده نعره بر آورد.
طنين فرياد «هَلْ مِنْ مُبارِزٍ» او در ميدان احزاب پيچيد، و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد، جسورتر گشت، عقائد مسلمين را به باد سخريه گرفته، گفت: شما كه مىگوئيد: كشتگانتان در بهشت هستند، و مقتولين ما در دوزخ، آيا يكى از شما نيست كه من او را به بهشت بفرستم، يا او مرا به دوزخ اعزام كند؟!
و در اينجا اشعار معروفش را خواند.
وَ لَقَدْ بَحَحْتُ مِنَ النِّداءِ بِجَمْعِكُمْ هَلْ مِنْ مُبارِزٍ!
وَ وَقَفْتُ اذْ جَبُنَ الْمُشَجَّعُ مَوْقِفَ الْبَطَلِ الْمُناجِزِ!
انَّ السَّماحَةَ وَ الشَّجاعَةَ فِى الْفَتى خَيْرُ الْغَرائِزِ!
«بس كه فرياد كشيدم در ميان جمعيت شما و مبارز طلبيدم صدايم گرفت!
من هم اكنون در جائى ايستادهام كه شبه قهرمانان از ايستادن در موقف قهرمانان جنگجو ترس دارند!