تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٥٠
عقاب است را منكر شوند و به دنبال آن آزادى عمل پيدا كنند، تا هر چه مىخواهند انجام دهند!.
در واقع، اين آيه شباهت زيادى با آيات نخستين سوره «قيامت» دارد، آنجا كه مىگويد: أَ يَحْسَبُ الإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ* بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ* بَلْ يُرِيدُ الإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ* يَسْئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ:
«آيا انسان گمان مىكند ما استخوانهاى پراكنده او را جمع نخواهيم كرد؟!* ما قادريم حتى (خطوط) سر انگشتان او را به نظام نخستين بازگردانيم!* ولى هدف انسان اين است كه ايامى را كه در اين دنيا در پيش دارد (با انكار قيامت) به گناه و فجور بگذراند* لذا سؤال مىكند روز قيامت كى خواهد بود»؟. «١»
بنابراين، آنها از نظر استدلال لنگ نيستند، بلكه شهوات آنها حجابى بر قلبشان افكنده، و نيات سوءشان، مانع قبول مسأله معاد است، و گرنه همان خداوندى كه به يك قطعه آهنربا اين اثر را بخشيده كه ذرات بسيار كوچك آهن را كه در لابلاى خروارها خاك زمين گم شده، با يك گردش در ميان خاكها به خود جذب و به سادگى آنها را جمع مىنمايد، در ميان ذرات بدن يك انسان نيز چنين جاذبه متقابلى را ايجاد فرمايد.
چه كسى مىتواند انكار كند: كه آبهاى موجود در جسم يك انسان (و اكثر جسم انسان آب است) و همچنين مواد غذائى آن هر جزئى از هر كدام مثلًا در هزار سال پيش، در گوشهاى از جهان پراكنده بوده است، هر قطرهاى در اقيانوسى و هر ذرهاى در اقليمى، اما آنها از طريق ابر و باران، و ديگر عوامل طبيعى جمع شدند، و سرانجام وجود انسانى را تشكيل دادند، چه جاى تعجب كه پس از متلاشى شدن، و بازگشت به حال اول، دوباره گرد هم آيند، و به هم پيوندند؟!