دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧١ - ٨/ ٨ غارت بسر بن ارطات
[برگردن] بياويزند و در جشنها با مردمشان شركت كنند.
بُسر در مدينه خانههايى را ويران كرد. سپس رفت تا به مكّه رسيد، و باز هم رفت تا وارد يمن شد. فرماندار على ٧ در يمن عبيد اللّه بن عبّاس بود.
خبر به على ٧ رسيد. به سخنرانى ايستاد و فرمود: «اى مردم! اوّلين كاهش شما، رفتن خردمندان و صاحبان فكر از ميان شما بود؛ آنان كه سخن مىگفتند و راست مىگفتند؛ مىگفتند و عمل مىكردند. من شما را در رفت و برگشت و نهان و آشكار و شب و روز دعوت كردم، و دعوت من جز بر فرارتان نمىافزايد. نه موعظه سودتان مىبخشد و نه دعوت به هدايت و حكمت.
به خدا سوگند، من مىدانم كه چه چيزى شما را اصلاح مىكند؛ ولى در اين كارْ تباه شدن من است. اندكى مهلتم دهيد، به خدا سوگند، كسى به سراغ شما مىآيد كه اندوهگينتان مىسازد، شما را شكنجه مىدهد، خدا هم او را به سبب شما عذاب مىكند. از ذلّت اسلام و تباهى دين همين است كه پسر ابو سفيان، اراذل و اوباش و اشرار را فرا مىخوانَد، جوابش مىدهند، و من شما را فرا مىخوانم و شما صلاح نمىيابيد و مىگريزيد. اين بُسر است كه به يمن آمده است. پيش از آن نيز به مكّه و مدينه رفته است».
جارية بن قدامه سعدى برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! خدا ما را از قُرب تو محروم نكند و دورى تو را نشانمان ندهد! تربيت تو تربيت خوبى است. به خدا سوگند، تو پيشواى خوبى هستى. من براى نبرد با اين قوم آمادهام. مرا به سويشان اعزام كن.
حضرت فرمود: «مهيّا شو. تا آن جا كه مىدانم، تو در سختى و آسايش، دلير مردى و خجسته و نيك سرشتى».
سپس وهب بن مسعود خَثعمى برخاست و گفت: من [مردم را] فرا مىخوانم، اى امير مؤمنان!
فرمود: «فرا خوان. خداوند بر تو خجستگى دهد!».