دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٩ - ١/ ٩ هجوم به خانه فاطمه، دختر پيامبرداستان سقيفه
بيعت نكردند و سپس يكى پس از ديگرى بيعت كردند، و على ٧ بيعت نكرد، مگر پس از شش ماه.
٩٦٣. الإمامة و السياسة: ابو بكر، از كسانى كه از بيعتش سر باز زده بودند و نزد على كه خداوندْ او را بزرگ و گرامى بدارد به سر مىبردند، جويا شد و عمر را به دنبال آنان فرستاد.
عمر، آنان را، در حالى كه درون خانه على ٧ بودند، ندا داد. پس، از بيرون آمدن خوددارى نمودند. عمر، هيزم خواست و گفت: سوگند به كسى كه جان عمر به دست اوست، يا بيرون مىآييد، يا خانه را با هر كه در آن است، مىسوزانم.
به او گفته شد: اى ابو حفص! درون اين خانه، فاطمه است!
گفت: حتّى اگر [فاطمه درون خانه باشد].
پس بيرون آمدند و بيعت كردند، جز على ٧ كه فرمود: «سوگند خوردهام كه بيرون نيايم و ردا بر دوش نيندازم، تا آن كه قرآن را گرد آورم».
فاطمه كه خداوند از او خشنود باد بر در خانه ايستاد و فرمود: «در ياد و خاطرم، گروهى بد مَحضرتر از شما نيست. پيكر پيامبر خدا را در ميان ما وا نهاديد و خلافت را براى خود تمام كرديد. از ما نظر نخواستيد و حق را به ما باز نگردانديد».
عمر، نزد ابو بكر آمد و به او گفت: چرا اين متخلّف از بيعتت را دستگير نمىكنى؟
ابو بكر به قُنفُذ كه بنده آزاد شدهاش بود، گفت: برو و على را فرا بخوان.
او نزد على ٧ رفت. على ٧ به او فرمود: «چه مىخواهى؟».
گفت: جانشين پيامبر خدا تو را فرا مىخواند.
على ٧ فرمود: «چه زود به پيامبر خدا دروغ بستيد [و ابوبكر را خليفه پيامبر خدا خوانديد]!».
پس، قُنفُذ باز گشت و پيام را رساند و ابو بكر، زمان درازى گريست.
عمر، بار دوم گفت: اين متخلّف از بيعتت را مهلت نده.
ابو بكر به قُنفُذ گفت: به سوى او باز گرد و به او بگو: جانشين پيامبر خدا، تو را فرا مىخواند تا با او بيعت كنى.
قنفذ به نزد او آمد و آنچه را فرمان يافته بود، رساند.
على ٧ صدايش را بلند كرد و گفت: «سبحان اللّه! چيزى را ادّعا مىكند كه از آنِ او نيست».
قنفذ باز گشت و پاسخ را ابلاغ نمود.
ابو بكر، زمان درازى گريست. سپس عمر به پا خاست و گروهى با او به راه افتادند تا به در خانه فاطمه ٣ رسيدند و در زدند.
چون فاطمه ٣ صدايشان را شنيد، با بلندترين صدا فرياد بر آورد: «اى پدر! اى پيامبر خدا! پس از تو چه چيزها كه از پسر خَطّاب و پسر ابو قُحافه نديديم!».