دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦٣ - ١/ ١٥ ٣ بى ياور بودن
مىكشيديد، به خاطر اطاعت از فرمان الهى، مخالفت نمىكردم.
اوّلينچيزى كه پس از وفات پيامبر ٦ از ما كمگذاردند، تباه كردن حقّ ما در خُمس بود و چون كارمان سست شد، شترچرانان قريش در ما طمع كردند. بىگمان، من بر مردم، حقّى داشتم كه مهلتى معيّن داشت و اگر خود، آن را به من باز مىگرداندند، مىپذيرفتم و بدان مىپرداختم.
من مانند مردى بودم كه حقّى با سررسيد معيّن بر گردن مردم دارد؛ اگر حقّش را زود بپردازند، مىگيرد و آنان را بر اين كار مىستايد و اگر به تأخير اندازند، مىگيرد؛ امّا ديگر نمىستايد.
نيز مانند كسى بودم كه راهى هموار در پيش گرفته است؛ امّا مردم، او را در راهى ناهموار مىپندارند.
راه هدايت، تنها از كمىِ پويندگان آن شناخته مىشود. پس، هر گاه ساكت ماندم، پيجويى مكنيد كه اگر كارى پيش آيد كه به پاسخش نيازمنديد، پاسختان مىدهم. پس تا من از شما دستْ باز داشتهام، شما نيز از من دست باز داريد».
عبد الرحمن گفت: اى امير مؤمنان! به جانت سوگند، تو همان گونه هستى كه آن شاعر گفته است:
به جانت سوگند، خفته را بيدار كردى
و هر كه را گوش داشت، شنواندى.
١٠٠٤. الكافى به نقل از سدير: نزد ابو جعفر (امام باقر) ٧ بوديم و آنچه را مردم پس از پيامبرشان كردند و امير مؤمنان را خوار داشتند، ياد نموديم. پس، مردى از آن ميان گفت: خدا تو را به سلامت دارد! پس، عزّت و شوكت بنى هاشم و افراد آنها چه شد؟
امام باقر ٧ فرمود: «چه كسى از بنى هاشم باقى مانده بود؟ جعفر و حمزهكه نبودندو با على ٧ تنها دو مرد ناتوان و خوار و تازهمسلمان (عبّاس و عقيل) بودند كه از آزاد شدگان [فتح مكّه] بودند. هان! به خدا سوگند، اگر حمزه و جعفر حاضر بودند، كار آن دو (ابو بكر و عمر) به آن جا نمىرسيد و اگر شاهد ماجرا بودند، خود را فدا مىكردند».
ر. ك: ص ٥٣٥ (يارىخواهى امام از مهاجران و انصار).