دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣١٩ - حديث
پس، حارث بازگشت، در حالى كه مىگفت: خدايا! اگر آنچه محمّد مىگويد، حقيقت دارد، بارانى از سنگ بر ما ببار، يا عذابى دردناك بر ما فرود آر!
به خدا سوگند، به شترش نرسيده بود كه خدا سنگى بر او فروانداخت كه بر سرش افتاد و از زيرش خارج شد و او را كشت و آيههاى: «خواهندهاى تقاضاى عذابى كرد» نازل شد.
٨٣٥. المناقب، ابن شهر آشوب: ابو عبيد، ثعلبى، نقّاش، سفيان بن عيينه، رازى، قزوينى، نيشابورى، طبرسى و طوسى در تفسيرهاى خود آوردهاند: چون پيامبر خدا در غدير خم آنچه بايد برساند، رساند. [و پيام خدا را ابلاغ كرد] و اين، در شهرها انتشار يافت، حارث بن نعمان فهرى[١] آمد و گفت: اى محمّد! از سوى خدا به ما فرمان دادى كه بر يكتايى خداوند و پيامبرى محمّد گواهى دهيم و نيز به نماز و روزه و حج و زكات، كه ما از تو پذيرفتيم. سپس به اين راضى نشدى، تا آن كه بازوى پسر عمويت را [گرفتى و] بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست». اين، چيزى از سوى توست، يا از جانب خدا؟
پيامبر خدا گفت: «سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از سوى خداست».
حارث بازگشت و در حال رفتن به سوى شترش، مىگفت: خدايا! اگر آنچه محمّد مىگويد، حقيقت دارد، بارانى از سنگ بر ما ببار، يا عذابى دردناك بر ما فرود آر!
هنوز به شترش نرسيده بود كه خداوند، سنگى بر او فرو انداخت كه بر سرش خورد و از زيرش خارج شد و او را كشت و خداوند متعال نازل كرد: «خواهندهاى تقاضاى عذابى كرد ...» و در شرح الاخبار آمده است كه نازل كرد: «پس آيا به سوى عذاب ما شتاب مىورزند؟!».
[١] در نقل ابو عبيد،« جابر بن نضر بن حارث بن كلده عيدرى» است.