دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٩٧ - ١/ ٥ كسانى كه از بيعت با ابو بكر، سر باز زدند
٩٤٣. شرح نهج البلاغة در يادكردِ داستان سقيفه: چون قبيله اوس ديد كه يكى از رؤساى خزرج (بشير بن سعد) [با ابو بكر] بيعت كرد، اسيد بن حُضير هم كه رئيس [قبيله] اوس بود، از سر حسادت و از بيم رياست سعد [بن عباده، رئيس خزرج،] بيعت نمود و در پى او اوسيان همگى بيعت نمودند.
سعد بن عباده، در حالى كه بيمار بود، به منزلش برده شد و آن روز و روزهاى بعد هم بيعت ننمود. عمر خواست او را مجبور كند؛ امّا به او گفته شد كه اين كار را نكند؛ زيرا او بيعت نمىكند تا كشته شود و كشته نمىشود تا آن كه خانوادهاش كشته شوند و خانوادهاش كشته نمىشوند تا [قبيله] خزرج كشته شود و اگر با خزرجْ جنگ شود، اوس هم با آنها خواهد شد و كار، تباه خواهد گشت.
پس، او را وا نهادند و او به نماز و جماعتشان حاضر نمىشد و حكم آنان را نمىپذيرفت و حتّى اگر ياورانى مىيافت، با آنان زد و خورد مىكرد و هماره چنين بود تا ابو بكر در گذشت.
سپس [سعد،] عمر را در دوران خلافتش ديد، در حالى كه او بر اسب و عمر بر شتر بود. پس عمر به او گفت: هيهات، اى سعد!
سعد گفت: هيهات، اى عمر! و سپس گفت: تو جانشين همان كسى هستى كه او را جانشين پيامبر ٦ كردى؟
گفت: آرى، من همو هستم.
به عمر گفت: به خدا سوگند، براى من مجاورت هيچ كس، از مجاورت تو منفورتر نيست.
عمر گفت: هر كس مجاورت كسى را نمىپسندد، از آن جا مىرود.
سعد گفت: اميد مىبرم كه به زودى تو را تنها گذارم و به جوار كسى بروم كه مجاورتش برايم از مجاورت تو و همراهانت، محبوبتر است.
پس از آن، سعد جز اندكى نماند، تا آن كه به سوى شام بيرون رفت و در حوران[١] در گذشت و با هيچ كس، چه ابو بكر، چه عمر و چه غير آن دو، بيعت نكرد.
٩٤٤. شرح نهجالبلاغة در يادكردِ داستان سقيفه: مردم، بستر سعد را پايمال كردند و گفته شد: سعد را كشتيد.
عمر [در پاسخ] گفت: خداوند، سعد را بكشد!
پس، مردى از انصار به ميان پريد و گفت: من دواى درد و چاره كارم. او را گرفتند و شكمش را لگدمال و دهانش را پر از خاك كردند.
[١] حوران، منطقه بزرگى از توابع دمشق در جهت قبله كه روستاها و كشتزارهاى فراوانى دارد( معجم البلدان: ج ٢ ص ٣١٧).