دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٧٥ - ١/ ٢ آنچه در سقيفه گذشتداستان سقيفه
و اين امر را به تو مىسپاريم كه تو در ميان ما مقبولى و مؤمنانِ صالح به تو راضىاند.
سپس در ميان خود به گفتگو پرداختند كه: اگر مهاجرانِ قريشْ خوددارى كنند و بگويند: «ما، مهاجران و اصحاب نخستين پيامبر خدا و نيز عشيره و دوستان اوييم. پس چگونه با ما در خلافت پس از او كشمكش مىكنيد؟» [، چه بگوييم؟].
از ميان انصار، گروهى گفتند: در اين صورت مىگوييم كه اميرى از ما باشد و اميرى از شما و هرگز به كمتر از اين، رضايت نمىدهيم.
چون سعد بن عباده اين را شنيد، گفت: اين، اوّلين سستى است!
خبر به عمر رسيد. پس به خانه پيامبر ٦ روى آورد و به دنبال ابو بكر فرستاد و ابو بكر در خانه [ى پيامبر ٦] بود و على بن ابى طالب به آمادهسازى جنازه پيامبر خدا مشغول بود. [عمر] به دنبال ابو بكر فرستاد كه: «به سوى من حركت كن» و او پاسخ فرستاد كه: «من مشغولم».
عمر، دوباره پيغام داد كه: امرى پيش آمده است كه حضور تو را ضرورى مىسازد.
ابو بكر به سويش بيرون آمد و عمر گفت: مگر نمىدانى كه انصار، در سقيفه بنى ساعده گرد آمدهاند و مىخواهند اين امر را به سعد بن عباده بسپارند و [مگر نمىدانى كه] خوشايندترين گفتهشان آن است كه: «اميرى از ما و اميرى از قريش»؟
پس به سرعت به سوى آنان روان شدند. [در راه،] ابو عبيدة بن جرّاح را ديدند و سه نفرى به پيمودن راه، ادامه دادند كه به عاصم بن عدى و عويم بن ساعده برخورد كردند. آن دو به اينها گفتند: باز گرديد كه آنچه مىخواهيد، نمىشود.
گفتند: نه، باز نمىگرديم.
پس [به سقيفه] آمدند، در حالى كه [انصار،] گِرد هم بودند.
عمر بن خطّاب گفت: نزد آنان آمديم. سخنى آماده كرده بودم كه مىخواستم با آن، روياروى آنان بايستم [و سخن برانم]؛ امّا چون به آن جا رسيدم و خواستم آغاز به سخن كنم، ابو بكر به من گفت: مهلت ده كه من سخن بگويم [و] سپس تو هر چه را دوست داشتى، بگو.
ابو بكر، سخن گفت. هيچ چيزى نمىخواستم بگويم، جز آن كه ابو بكر، آن را و بيش از آن را بيان داشت.
ابو بكر، شروع به سخن گفتن كرد و پس از حمد و ثناى الهى گفت: خداوند، محمّد را به پيامبرى به سوى خلقش بر انگيخت و او را گواه بر امّتش قرار داد تا خدا را بپرستند و او را يگانه بشمرند، در حالى كه آنان خدايان چندگانهاى جز او را مىپرستيدند و آنها را شفيع خود به