دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦١ - ١/ ١ انكار وفات پيامبر
چوپانى كه در پى گوسفندانش از قلّه كوهها بگذرد و با چوبدستىاش درختان خاردار را بتكاند و با دست خود، حوض آبى از گل بسازد، از پيامبرى كه در ميان شما بود، سختكوشتر و زحمتكشتر نيست.
اى قوم من! يارتان را به خاك بسپاريد.
٩٢٣. الطبقات الكبرى به نقل از عايشه: چون پيامبر خدا وفات يافت، عمر و مغيرة بن شعبه اجازه خواستند و بر او داخلشدند و پارچه از چهرهاش كنار زدند. عمر گفت: چه بيهوشىاى! چه قدر بيهوشى پيامبر خدا شديد است!
سپس هر دو برخاستند و چون به در رسيدند، مغيره گفت: اى عمر! به خدا سوگند، پيامبر خدا وفات يافته است!
عمر گفت: دروغ مىگويى! پيامبر خدا وفات نيافته است؛ بلكه تو در پى فتنهاى. پيامبر خدا وفات نمىكند تا آن كه منافقان را نابود سازد.
سپس ابو بكر آمد و عمر، همچنان براى مردم سخن راند. پس، ابو بكر به وى گفت: ساكت شو!
عمر، ساكت شد و ابو بكر بالا رفت و پس از حمد و ثناى الهى، آيه: «بىگمان، تو [اى پيامبر!] مىميرى و آنان نيز مىميرند» را قرائت كرد و پس از آن [، آيه]: «و محمّد، جز پيامبرى نيست كه پيش از او هم پيامبرانى بودهاند. آيا اگر بميرد يا كشته شود، [از دين او] باز مىگرديد؟» را خواند تا آن كه از آيه فارغ گشت. سپس گفت: هر كس محمّد را مىپرستد، [بداند كه] محمّد در گذشت و هر كس كه خدا را مىپرستد، پسْ خدا زنده است و نمىميرد.
عمر گفت: آيا اين، در كتاب خداست؟
[ابو بكر] گفت: آرى.
عمر گفت: اى مردم! اين، ابو بكر و ريشسفيد مسلمانان است. پس با او بيعت كنيد. مردم نيز بيعت كردند.
٩٢٤. تاريخ اليعقوبى در ياد كردِ وفات پيامبر خدا: عمر، بيرون آمد و گفت: به خدا