دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦٧ - ١/ ١٦ ١ ناپسند داشتن اجتماع«نبوت» و«خلافت» در يك جا
بدان بر قومتان فخر بفروشيد. از اين رو قريش، خلافت را براى خود برگزيد و درست انديشيد و به موفّقيت رسيد.
گفتم: اى امير مؤمنان! اگر به من اجازه سخن گفتن مىدهى و بر من خشم نمىگيرى، سخن بگويم.
گفت: بگو، اى ابن عبّاس!
گفتم: اى امير مؤمنان! امّا اين كه گفتى: قريش، خلافت را براى خود برگزيد و درست انديشيد و به موفّقيت رسيد؛ اگر قريش، همان را كه خداوند عز و جل برايش برگزيده بود، براى خويش برمىگزيد، درست عمل مىكرد و [در اين صورت] نه مورد مخالفت بود و نه مورد حسادت.
و امّا اين كه گفتى: آنان خوش نداشتند كه نبوّت و خلافت، هر دو براى ما باشد؛ پس خداوند عز و جل گروهى را همين گونه توصيف كرده و گفته است: «آن، بدان جهت است كه آنچه را خدا فرو فرستاد، ناپسند داشتند. پس، او هم اعمالشان را نابود ساخت».
عمر گفت: اى ابن عبّاس، چنين مباد! به خدا سوگند، چيزهايى از تو به من مىرسيد كه ناپسند مىداشتم آنها را برايت بشكافم؛[١] چرا كه از قدر و منزلتت در نزد من مىكاهد.
گفتم: اى امير مؤمنان! آنها چه هستند؟ اگر حقاند، سزاوار نيست كه از منزلت من نزد تو بكاهد و اگر باطلاند، همچو منى، باطل را از خود مىرانَد.
عمر گفت: به من رسيده است كه مىگويى: از سر حسادت و ستم، خلافت را از ما (بنى هاشم) گرداندند.
گفتم: اى امير مؤمنان! امّا گفتهات: «از سر ستم [بودن آن]» كه براى نابخرد و خردمند، روشن شده است؛ و امّا گفتهات: «از سر حسد»، [بدان جهتْ درست است كه] ابليس بر آدم، حسد برد و ما فرزندان آدم نيز مورد حسادتيم.
عمر گفت: چنين مباد! به خدا سوگند اى بنى هاشم كه دلهاى شما جز حسدى هميشگى و كينه و نيرنگى جاويد را نمىپذيرد.
گفتم: اى امير مؤمنان، اندكى آهستهتر! دل كسانى را كه خداوند، پليدى را از آنها زدوده و به تمام و كمال، پاكيزهشان ساخته است، به حسادت و نيرنگْ توصيف مكن؛ چرا كه دل پيامبر خدا هم از جمله دلهاى بنى هاشم است.
[١] در الكامل فى التاريخ آمده است:« آنها را از تو بدانم».