دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٧ - ١٠/ ٨ اشعار حسان بن ثابت
بود. سپس [پيامبر ٦] مردم را به سوى على ٧ دعوت كرد و ميان بازوى او را گرفت و آن را بالا آورد، تا آنجا كه مردم، سفيدى زير بغلش را ديدند. سپس از هم جدا نشدند، تا آن كه نازل شد: «امروز، دينتان را برايتان به كمال رساندم و نعمتم را بر شما كامل كردم و دين [اسلام] را برايتان پسنديدم».
پس، پيامبر خدا فرمود: «اللّه اكبر از تكميل دين و اتمام نعمت و رضايت پروردگار از رسالت من و ولايت على!».
سپس فرمود: «خدايا! دوستدارش را دوست و دشمنش را دشمن بدار و ياورش را يارى ده و واگذارندهاش را وا بگذار».
پس، حسّان بن ثابت گفت: اى پيامبر خدا! آيا اجازه مىدهى اشعارى بسرايم؟
فرمود: «با بركت خداى متعال، بسراى».
حسّان بن ثابت گفت: اى بزرگان قريش! گواهى پيامبر خدا را بشنويد. و سپس سرود:
روز غدير و در خم، پيامبرشان ندايشان مىدهد.
پس به نداى رسول، گوش فرا ده.
كه: «من مولا و پيامبر شمايم».
گفتند: آرى! و هيچ ابهامى[١] نگذاردند.
خداى تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى
و هيچ كس را در ميان مردم، نافرمان نمىيابى.
پس به او فرمود: «اى على! برخيز كه من
به پيشوايى و هدايتگرى تو پس از خود، رضايت دادم».
[١] در نقلى، به جاى« تعامى( ابهام)»،« تعادى( دشمنى)» آمده است كه درستتر به نظر مىرسد.( م)