دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦١ - ١/ ١٥ ٣ بى ياور بودن
بتها روى آورند و به يگانگى خداوند و رسالت خدايىِ محمّد ٦ گواهى ندهند .... [پس،] از سر ناچارى و بىياورى بيعت كرد.
١/ ١٥ ـ ٣
بى ياور بودن
١٠٠٢. امام حسن ٧ در خطبهاش، هنگامى كه تصميم به صلح با معاويه گرفت: پدرم دستش را دراز كرد و سوگندشان داد و اصحابش را به يارى نمودن فرا خواند؛ امّا اجابت نشد و يارى نگرديد؛ و اگر بر ضدّ پيشىگرفتگان در خلافت، ياورانى مىيافت، دعوتشان را به بيعت نمىپذيرفت.
١٠٠٣. الأمالى، مفيد به نقل از ابو على همدانى: عبد الرحمن بن ابى ليلى، رو به روى امير مؤمنان، على بن ابى طالب ٧، ايستاد و گفت: اى امير مؤمنان! من از تو مىپرسم تا [نادانستهاى را] فرا گيرم. ما منتظر بوديم تا از كار خود سخن بگويى؛ ولى نگفتى. آيا ما را از اين كارت باخبر نمىكنى؟ آيا پيامبر خدا به تو سفارشى كرده بود، يا نظر خودت چنين بود؟
[مىپرسم؛] زيرا درباره تو سخنهاى فراوانى در بين ما گفته مىشود و مطمئنترين سخن در نزد ما، آن است كه از دهان خودت بشنويم و بپذيريم.
ما هماره مىگفتيم: اگر [خلافت] پس از پيامبر خدا به شما باز مىگشت، هيچ كس در آن با شما كشمكش نمىكرد. به خدا سوگند، اگر از من سؤال شود، نمىدانم چه بگويم! اگر بگويم آنها از تو به خلافتْ سزاوارتر بودند، پس براى چه پيامبر خدا تو را پس از حجّة الوداع، نصب كرد و گفت: «اى مردم! هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست» و اگر تو از آنان به خلافتْ سزاوارترى، پس چگونه [مىتوانيم] آنان را ولىّ خود بدانيم!
امير مؤمنان پاسخ داد: «اى عبد الرحمن! خداوند متعال، پيامبرش را قبض روح كرد و در روز وفاتش، اولويّت من به [حكومتِ بر] مردم، بيشتر از اولويّتم به [تصرّف در] اين پيراهنم بود؛ ولى پيامبر خدا به من سفارشى كرده بود كه اگر مرا با ريسمان هم