دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٢١ - ١/ ٩ هجوم به خانه فاطمه، دختر پيامبرداستان سقيفه
چون قوم، صدا و گريه فاطمه ٣ را شنيدند، گريهكنان باز گشتند و نزديك بود كه دلهايشان چاك چاك و جگرهايشان پاره پاره شود؛ ولى عمر با گروهى باقى ماند. پس، على ٧ را بيرون كشيدند و او را نزد ابو بكر آوردند و به وى گفتند: بيعت كن.
فرمود: «اگر نكنم، چه؟».
گفتند: در آن صورت، سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، گردنت را مىزنيم.
فرمود: «در آن صورت، بنده خدا و برادر پيامبرش را كُشتهايد».
عمر گفت: بنده خدا را آرى؛ امّا برادر پيامبر خدا را نه!
و ابو بكر، ساكت بود و سخن نمىگفت.
عمر به ابو بكر گفت: آيا فرمانت را درباره او نمىدهى؟
گفت: تا فاطمه در كنار اوست، وى را به چيزى وادار نمىكنم.
على ٧ نزد قبر پيامبر خدا آمد و صيحه مىزد و مىگريست و ندا مىداد: «اى پسر مادرم (اى برادر)! اين گروه، مرا خوار داشتند و نزديك بود كه مرا بكشند»[١].
٩٦٤. تاريخ اليعقوبى به نقل از ابو بكر، اندكى پيش از درگذشتش: جز بر سه چيزْ تأسّف نمىخورم. سه كار كردم و كاش نكرده بودم؛ و سه كار نكردم و كاش كرده بودم؛ و سه چيز كه كاش از پيامبر خدا پرسيده بودم.
امّا آن سه كار كه كردم: پس كاش اين خلافت را به گردن نمىگرفتم و عمر را جلو مىانداختم، كه اگر وزير بودم، بهتر از آن بود كه امير باشم؛ و كاش خانه فاطمه، دختر پيامبر خدا را تفتيش و بازرسى نمىكردم و مردان [غريبه] را به خانهاش داخل نمىكردم، هر چند كه درِ خانه را به قصد جنگ بسته بودند؛ و كاش فجائه سَلْمى[٢] را نمىسوزاندم و او را به آسانى مىكشتم و يا به آسودگى رهايش مىنمودم.[٣]
[١] اشاره به آيه ١٥٠ از سوره اعراف است كه پاسخ هارون را به مؤاخذه برادرش موسى ٧ نقل مىكند:« قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَكَادُواْ يَقْتُلُونَنِى».
[٢] براى آگاهى از ماجراى فجائه، ر. ك: بحار الأنوار: ج ٣٠ ص ٥٠٩.
[٣] براى اطّلاع بيشتر از منابع تاريخى اين واقعه، ر. ك: الهجوم على بيت فاطمة، عبد الزهراء مهدى( بيروت، دار الزهراء)؛ مَأساة الزهراء، جعفر مرتضىعاملى( بيروت، دار السيرة).( م)