منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٨٤
قرآن در باره عموم پيامبران چنين مى فرمايد:
(كَذلِكَ ما أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُول إِلاّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ).[١]
«همچنين براى پيشينيان پيامبرى نيامد مگر اينكه گفتند جادوگر و يا ديوانه است».
ولى اين تهمت در باره موسى و پيامبر گرامى به كار گرفته شده است و قرآن درباره اتهام موسى به سحر، در آياتى اين تهمت را نقل مى كند، مانند: اعراف/١٠٩، يونس/٧٦، اسراء/١١٠، طه/٦٦و ٧١، شعراء/٣٤و٤٩، نحل/١٣، قصص/٤٨، غافر/٢٤، زخرف/٥٠.
و در باره پيامبر اسلام در سوره هاى :يونس/٢، هود/٧، اسراء/٤٧، فرقان/٨، انبياء/٣، ص ٤ آمده است.
البته علت اتهام موسى به سحر يك جريان عادى بود زيرا در زمان او فن سحر و جادو، فن رايج آن روز بود، و آنان مى انديشيدند كه كار موسى هم از نوع كار آنها است، ولى آنگاه كه در ميدان مبارزه بر ساحران غلبه كرد، نخستين گروهى كه به او ايمان آوردند، ساحران بودند، زيرا آنان به حقيقت كار موسى پى بردند و قرآن اين حقيقت را چنين بيان مى كند:
(فَأُلْقِىَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنّا بِرَبِّ هارُونَ وَمُوسى).[٢]
«ساحران به سجده افتادند و گفتند به خداى موسى و هارون ايمان آورديم».
ولى علت ظاهرى اتهام پيامبر به جادوگرى همان تفرقه اى بود كه در ميان مشركان پديد آمده بود، جوانان قريش به توحيد گرويده و پيران به شرك باقى ماندند، و چون تفرقه افكنى يكى از كارهاى جادوگران بود، از اين جهت
[١] ذاريات/٥٢.
[٢] طه/٧٠.