جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٤٤٦ - ١٢ همسران چهارگانه
مشورت آنها براِی تنهاِیِی خود فکرِی کند. سراغ همسر اوّلش رفت و گفت: من تو را از همه بِیشتر دوست داشتم و از همه بِیشتر به تو توجّه کرده و انواع امکانات را براِیت فراهم کردم، حالا در برابر اِین همه محبت آِیا در مرگ همراهم مِیشوِی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: هرگز.
مرد با قلبِی شکسته سراغ همسر دومش رفت و گفت: من در زندگِی تو را بسِیار دوست داشتم اگر چه به مقدار همسر اول نبود. آِیا در اِین سفر همراه من خواهِی آمد؟ زن گفت: البته که نه! زندگِی در اِینجا بسِیار خوب است. تازه من بعد از تو مِیخواهم دوباره ازدواج کنم و بِیشتر خوش باشم. مرد تاجر از اِین حرف دلش شکست و به همسر سوم روِی آورد و گفت: تو همِیشه به من کمک کرده اِی. اِین بار هم به کمکت نِیاز شدِید دارم. شاِید از همِیشه بِیشتر، مِیتوانِی در مرگ همراه من باشِی؟ زن با اِین که نسبت به همه دلسوزتر و مهربانتر بود گفت: اِین بار با دفعات دِیگر فرق دارد. متأسفم! من نهاِیتاً مِیتوانم تا قبرستان همراه تو بِیاِیم. اما در مرگ نه …
با شنِیدن اِین کلام گوِیِی صاعقهاِی به قلب مرد آتش زد. در همِین حال صداِیِی او را به خود آورد: من با تو هستم هر کجا بروِی. تاجر نگاهِی کرد، همسر چهارمش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تِیره و تار کرده بود و هِیچ نشاطِی براِیش باقِی نمانده بود. تاجر سرش را به زِیر انداخت و به آرامِی گفت: باِید بِیشتر به تو توجّه مِیکردم و بِیشتر مراقبت بودم….
نکته: همه ما در حقِیقت چهار همسر دارِیم که بدان وابستگِی شدِید دارِیم!
همسر اول همان بدن ما هست. هر قدر پول صرف زِیباِیِی آن بکنِیم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترک خواهد کرد.
همسر دوم داراِیِی ما هست. هر قدر براِیمان عزِیز باشد و براِی تحصِیل آن از راه حلال ِیا نعوذ بالله حرام تلاش کرده باشِیم وقتِی بمِیرِیم ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم خانواده و دوستان و دلبستگِیهاِی ما در دنِیا هستند. هر قدر صمِیمِی و عزِیز باشند وقت مردن نهاِیتاً تا سر قبر کنارمان خواهند ماند.
اما همسر چهارم که همِیشه همراه ما هست و از ما تا قِیامت دستگِیرِی مِیکند اعمال شاِیسته ما هست به اِین مضمون رواِیاتِی هم وارد شده که عمل صالح بهصورت مثالِی بعد از مرگ همراه مومن است و پِیوسته به او نوِید مِیدهد.[١]
[١] https://chashmak.ir/life/entertainment. بخِیل طمعکار، ر. ک: شماره ٣٤،با همِین عنوان، داستان ٥، ص: ٢٧٥.