جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢٩٨ - ١٩ حاتم طائی و بخشش سخاوتمندانه
کردم متوجه شدم که جز آن بزغاله چيز ديگرى نداشتند. به پيرزن گفتم: من را مىشناسى؟ گفت: نه، گفتم: من حاتم طائى هستم، بايد به قبيله ما بيايى تا از شما پذيرايى كنم و به شما هداِیاِیِی را بدهم! آن زن گفت: ما پاداشِی از مهمان نمِیگِیرِیم و نان خود را نمِیفروشيم، از من هيچ عوضِی را قبول نكرد، از اين سخاوت بىنظير دانستم كه او از من كريمتر است.[١]
١٩. حاتم طائِی و بخشش سخاوتمندانه
حاتم طاِیِی از دنِیا رفت. برادرش خواست جانشِین او شود، با مادرش در اِین امر مشورت کرد. مادر گفت: هرگز کار حاتم از تو ساخته نِیست. برادر حاتم به سخن مادر اعتناِیِی نکرد و به گمان خود بر مسند برادرش در مِیان تالارِی که هفتاد در داشت نشست، علت اِینکه حاتم براِی اِین تالار هفتاد در درست کرده بود اِین بود که بِینواِیان از هر درِی ولو مکرّر بتوانند وارد شوند و عرض حاجت نماِیند.
مادر خواست برادر حاتم را آزماِیش کند لذا با لباس مبدّل و بهصورت ناشناس از درِی وارد شد و درخواستِی کرد. پسر به درخواست او رسِیدگِی کرد. بار دوم از در دِیگر مراجعه کرد و درخواستِی کرد. تا سه بار اِین کار را تکرار کرد. برادر حاتم از دِیدن آن زن ناشناس که سه بار مراجعه کرده بود سخت ناراحت شد و گفت: امروز دو نوبت از من چِیزِی گرفتِی باز از در دِیگر آمدهاِی؟! برو برو...
مادر نقاب از صورت برداشت و گفت: پسرم! برادرت حاتم را با همِین قِیافه ناشناس امتحان کردم و از هفتاد درب در ِیکروز بر او وارد شدم و عرض حاجت کردم و او حاجتم را برآورد. مِیدانِی علت آن همه سخاوت چِیست؟
برادر حاتم گفت: نه. مادر گفت: هنگامِی که شما بچه بودِید، حاتم تنها از ِیک پستان شِیر مِیخورد و پستان دِیگر را براِی تو مِیگذاشت. اما تو از ِیک پستان شِیر مِیخوردِی و پستان دِیگر را با دست نگاه مِیداشتِی که نکند دِیگرِی از آن بخورد![٢]
[١] جامع السعادات، ج ٢ ص: ١١٥.
[٢] پندهاِی جاوِیدان ص٢٥١، محمدِی اشتهاردِی. حكايات برگزيده، شعبان على لامعى، ص ٦٣.