جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٩٠ - ٦ مقدمهچینی قبل از مناظره
و دست ما را ِیارِی مِیکند، آنگاه فرمود: اِی هشام! آنچه را مِیان تو و عمروبنعبِید گذشت، نقل کن. هشام بعد از اجازه از آن حضرت ماجرا را بدِین گونه شرح داد: به من اطلاع دادند که عمروبنعبِید روزها با شاگردان خود در مسجد بصره مِینشِیند و درباره امامت بحث و گفتگو مِیکند و عقِیده شِیعه را در خصوص لزوم وجود امام در مِیان خلق اشتباه مِیداند.
اِین مطلب براِی من بسِیار ناراحت کننده بود، به همِین جهت به بصره رفتم و وارد مسجد بصره شدم. جمعِیت انبوهِی گرداگرد عمروبنعبِید حلقه زده بودند. او لباس پشمِی سِیاه رنگِی پوشِیده و عبا روِی دوش خود انداخته بود و مردم پِیدرپِی از وِی پرسش مِیکردند. من نزدِیک رفتم و از اهل مجلس خواستم که در حلقه خود جاِیِی به من دهند سپس در مِیان صف نشستم و به عمروبنعبِید گفتم: اِی مردِ دانشمند من غرِیبِی هستم، اجازه مِیدهِید از شما سؤالِی بپرسم؟ گفت: آرِی.
گفتم: آِیا شما چشم دارِید؟! گفت: اِی فرزند! چِیزِی را که مِیبِینِی، چرا سؤال مِیکنِی؟ اِین چه سؤالِی است! گفتم: سؤالات من از همِین قبِیل است. لطفاً با حوصله جواب آنها را بده. او گفت: سؤال کن هر چند سؤالات تو احمقانه است! گفتم: از شما سؤال مِیکنم، ولِی به شرط اِینکه هرطور بود پاسخ آن را بدهِید. گفت: بسِیار خوب سؤال کن! گفتم: شما چشم دارِید؟ گفت: آرِی؟ گفتم: چه کارِی با آن انجام مِیدهِید؟ گفت: رنگها و اشخاص را مِیبِینِیم. گفتم: آِیا بِینِی دارِید؟ گفت: آرِی. گفتم: با آن چه مِیکنِید؟ گفت: بوها را استشمام مِیکنم.
به همِین کِیفِیت از کارکرد دهان و گوش و دست و پا هم سؤال کردم... تا اِینکه گفتم: بسِیار خوب، آِیا شما قلب هم دارِید؟ گفت: آرِی. گفتم: قلب را براِی چه کارِی لازم دارِید؟ گفت: به وسِیله قلب آنچه بر اعضاِیم مِیگذرد، تشخِیص مِیدهم. گفتم: آِیا اِین اعضاء از قلب بِینِیاز نِیستند؟ گفت: نه! گفتم: وقتِی اعضاء بدن صحِیح و سالم باشند، چه نِیازِی به قلب است؟ گفت: اِی فرزند! هرگاه اعضاء درباره چِیزِی از وظاِیف بدن تردِید کنند، مثلا اگر ِیکِی از قواِی پنجگانه انسان: قوه بِیناِیِی ِیا شنواِیِی ِیا بوِیاِیِی ِیا چشاِیِی ِیا لامسه در امور خود دچار تردِید شوند فرد به قلب خود رجوع مِیکند که مرکز بدن است و به فرمان قلب گردن مِینهند تا در کار خود ِیقِین پِیدا کرده و تردِیدش بر طرف مِیشود.
گفتم: بنابراِین قلب براِی اداره امور بدن انسان لازم است، وگرنه اِین اعضاء نمِیتوانند درست انجام وظِیفه کنند، اِینطور نِیست؟ گفت: آرِی، گفتم: اِی مرد دانشمند، خداوند بدن بندگان خود را به حال خود وا نگذاشته، بلکه براِی انجام وظِیفه اعضاء و اداره امور آنها،