جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢٩٦ - ١٦ نمونهای از بزرگواری امام حسن عسكرى
نيازمند شدى،خجالت نكش، از ما بخواه كه به خواست خدا به تو عطا نماِیِیم. (إِذَا كَانَتْ لَكَ حَاجَةٌ فَلَا تَسْتَحْيِ وَ لَا تَحْتَشِمْ وَ اطْلُبْهَا فَإِنَّكَ تَرَى مَا تُحِبُّ إِنْ شَاءَ اللَّهُ) [١]
١٦. نمونهاِی از بزرگوارِی امام حسن عسكرى ٧ ٧
مدّتِی بود که زندگى برخِی از نوههاى امام كاظم ٧ به شدّت سخت شده بود و به جهت تنگدستى ديگر توان تامِین هزينههاى لازم زندگى خود را نداشتند. از اِین جهت ِیکِی از نوههاِی امام كاظم بنام علىّبنابراهيم تصمِیم گرفت به سامرا نزد امام حسن عسكرى ٧ برود تا شايد كمكى نمايد.
پسر علىبنابراهيم مِیگوِید: به پدرم گفتم: آن حضرت را مىشناسِید؟ پدرم گفت: خير، او را تا بحال نديده و فقط اوصاف او را شنيدهام. با توكّل بر خدا حركت كرديم، در مسير راه، پدرم گفت: چقدر خوب مِیشد اگر حضرت مقدار پانصد درهم به ما عطا مِینمود تا دويست درهم آن را براِی خريدارى لباس و دويست درهم آن را براى آذوقه و صد دينار بقيّهاش را براِی هزينههاى زندگى خود و خانواده ذخِیره مِیکردِیم.
پس از صحبت پدرم، من نيز در فكر خويش گذراندم كه اى كاش سيصد دينار هم به من عطا مِینمود تا حِیوانِی را براى سوارى خريده و مقدارى لباس براِی خود تهيّه كنم و بقِیه براى مخارج ديگر زندگِیم باشد. وقتى وارد شهر سامراء شديم، به سمت منزل امام حسن عسكرى ٧ رفتيم، چون جلوى منزل حضرت رسيديم، جمعيّت انبوهى براِی ديدار آن حضرت آمده بودند. متحيّر بوديم كه با آن همه جمعيّت چگونه مىتوانِیم با امام ملاقات كنِیم، در اين افكار بوديم كه ناگهان در منزل باز شد و شخصى بيرون آمد و گفت: علىّبنابراهيم و فرزندش محمّد وارد منزل شوند. وقتِی داخل شديم، روبروى حضرت نشستيم و پس از سلام و احوالپرسِی، آن حضرت به پدرم فرمود: اى علىّبنابراهيم! چرا تاكنون نزد ما نيامدى؟
پدرم عرض کرد: دوست نداشتم مزاحم شما شوم، مخصوصاً در اين موقعيّت حسّاسى كه به سر مىبريد. مقدارى در خدمت امام ٧ نشستيم، پس از قدرِی صحبت بلند شديم و خداحافظى كرديم. در حال رفتن بودِیم که بلافاصله غلام آن حضرت ما را صدا كرد و يك كيسه تحويل پدرم داد و گفت: اين پانصد درهم را براى لباس و آرد و آذوقه و ديگر هزينههاى زندگى
[١] اصول کافِی، کلِینِی، محمد بن ِیعقوب، ط الاسلامية، ج ١ ص: ٥٠٨.