جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٣٥ - ٨ مهمانی تحمیلی
٧. تلافِیکردن مهمانِی دِیگران
پادشاهى در بيابان به جهت شكار صيد از سپاهش دور شد و آنها را گم کرد. در بيابان گرسنه و تشنه و خسته تنها ماند و نزديك بود به هلاكت برسد، از دور خيمهاى ديد، خود را به آنجا رساند، ديد يك زن با پسرش در خيمه است، پادشاه پياده شد. آن زن با اِینکه او را نمِیشناخت، مهماننوازى كرد و تنها گوسفندِی كه داشت، ذبح كرد و غذاى لذِیذِی آماده نمود و پادشاه را از هلاكت نجات داد. پادشاه به شهر آمد، فرداى آن روز، فرستاد تا آن زن و فرزندش را نزد او بياورند.
مأموران رفتند و آن زن و فرزندش را به دربار آوردند، پادشاه به وزراى خود گفت: اين زن من را در چنان حالى نجات داد، به نظر شما چه پاداشى به او بدهم. يكى گفت: هزار اشرفى، ديگرى گفت: هزار گوسفند... پادشاه گفت: همه شما اشتباه كرديد، اين زن، تمام هستى خود را كه يك گوسفند بود براى من ذبح كرد، اگر من خواسته باشم تلافى كنم، بايد تمام هستى خود را به او ببخشم.
نکته: در اِینجا به جا است بگوِیِیم: امام حسين ٧ از هستى خود در راه رضاِی خدا گذشت و همه چِیز خود را براِی خداِی تعالِی فدا نمود. با اِین حال در آخرِین لحظات عمر خود به خداوند عرض کرد: (إلهِى رِضاً بِقَضائِکَ تَسلِِیمًا لأمْرِکَ لا مَعبودَ سِواکَ) خداوند در مقابل اِین روح تسلِیم و رضا و فداکارِی هر قدر از لطف و عناِیت خود امام حسين را بهرهمند نماِید از مقام شفاعت و محبوبِیّت نزد مومنان و شفا در تربت او... به جا و شايسته است.[١]
٨. مهمانِی تحمِیلِی
شخصِی شب عِید نوروز به خانه ِیکِی از دوستانش به همراه زن و بچه بدون دعوت قبلِی وارد شد و تصمِیم گرفت تا سِیزده فروردِین در آنجا بماند، دوستش وقتِی متوجه اِین امر شد، به خانه همساِیهاش که تفنگِی داشت رفت و گفت: مهمانهاِی من بِیرون رفتند ولِی وقتِی دوباره وارد خانه شدند، تو چند تِیر هواِیِی بزن، همساِیه گفت: براِی چه؟ او گفت: تو کارِی نداشته باش! همساِیه وقتِی مهمانهاِی او وارد خانه شدند، چند تِیر هواِیِی شلِیک کرد، مهمانها ترسِیدند و به صاحبخانه گفتند: چه خبر شده؟ صاحبخانه گفت: چِیز مهمِی نِیست
[١] كتاب العشره، چهار سوقى، ص: ١١.