جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٦٥ - ٣٢ چند روایات در آداب معاشرت
درخت به مناجات با خدا مىپردازند، من شبهاى دراز به پاى اِین درخت رفتم و نالِیدم تا خداوند به من همِین ِیک پسر را بخشِید.
سعدى مىگوِید: اتّفاقاً در مکانِی بودم و شنِیدم که پسر ناخلف او آهسته به دوستانش مىگفت: چه مىشد که من آن درخت را پِیدا مىکردم و به زِیر آن مىرفتم و دعا مىکردم تا پدرم بمِیرد. پِیرمرد، دلشاد بود که داراى پسر خردمندِی است، ولى پسر بِیادب مىگفت: پدرم خرفت و پِیر و سالخورده است و آرزوِی مرگ او را مِیکرد.[١]
٣١. نمونهاِی از پرورش ِیافتگان مکتب وحِی
امام حسين ٧ به او فرمود: جوابش را بده، هر چند فاسق است! شمر روِی علاقه خويشاوندِی دورِی كه از طرف مادر حضرت عباس «ام البنِین» با او داشت و هر دو از يك قبيله بودند امان نامهاِی براِی عباس و برادران مادرِی او آورده بود تا به خيال خود خدمتِی كرده باشد. حضرت عباس بعد از شنِیدن پِیشنهاد شمر او را نفرِین کرد و فرمود: تو من را نشناختهاِی؟ درباره من چه فكر كردهاِی؟ گمان دارِی من آدمِی هستم كه براِی حفظ جان خود، امام خود، حسينبنعلِی را فروخته و به دنبال تو مِیآيم، آن دامنِی كه در آن پرورش ِیافته و آن مادرِی که از آن شير خوردهايم، ما را چنِین تربيت نكرده است. شب عاشورا حضرت عباس ٧ در حضور امام حسِین ٧ نشسته بود که شمر نزديك خِیمهها آمد و گفت: بگوييد عباس بيايد، حضرت عباس کلام او را شنِید ولِی اعتناِیِی نکرد. [٢]
نکته: ِیکِی از وِیژگِیهاِی ممتاز حضرت عباس ٧ ادب اِیشان بود، هِیچگاه بدون اجازه امام حسِین ٧ نمِینشست، هِیچگاه امام حسِین را با عنوان برادر صدا نزد و از تعابِیر مودّبانه مانند: سِیدِی، مولاِی، ِیابنرسولالله، استفاده مِینمود مگر در آخرِین لحظات عمر که صدا زد: «ِیا أخا أدرک أخاک.»
٣٢. چند رواِیات در آداب معاشرت
• سفارش لقمان ٧ به فرزندش: پسرم! با مردم دشمنى نورز تا با تو دشمن نشوند و حقير هم نباش
[١] حکاِیتهاِی گلستان سعدِی، باب ششم، حکاِیت ٣: مکافات عمل، با قدرِی تلخِیص و تصرف در کلمات.
[٢] تارِیخ طبرِی، دار الکتب العلمِیة، بِیروت، ج ٣، ص: ٣١٤.