جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢١٧ - ١٩ پذیرش بلاهایی که قابل رفع نیست
به هم بخورد، اطرافيان شاه در فكر چارهجويى برآمدند ولِی فاِیدهاِی نداشت تا اين كه حكيمى به شاه گفت: اگر اجازه دهِید من او را به طريقى آرام كنم.
شاه اجازه داد. حكيم گفت: فرمان بده نوكر را به دريا بيندازند. شاه فرمان داد که او را به دريا انداختند. او پس از قدرِی غوطه خوردن در دريا فرياد زد من را نجات دهيد! سرانجام او را گرفتند و به داخل كشتى كشيدند. او در گوشهاى از كشتى خاموش نشست و ديگر چيزى نگفت.
شاه از اين دستور حكيم تعجّب كرد و پرسيد: حكمت اين كار چه بود كه موجب آرامش غلام گرديد؟ حكيم جواب داد: او اول رنج غرقشدن را نچشيده بود و قدر سلامتِی و آرامش در کشتِی را نمىدانست، قدر عافيت را آن كس داند كه قبلاً گرفتار مصيبت شده است.
اى سير ترا نان جوين خوش ننماند معشوق منست آن كه به نزديك تو زشت است
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است
فرق است مِیان آنكه يارش در بر با آنكه دو چشم انتظارش بر در[١]
١٩. پذِیرش بلاهاِیِی که قابل رفع نِیست
عمران دچار بيمارى شد. بِیاختِیار از او ادرار خارج مِیشد. هر چه مداوا مِیكرد فائدهاِی نداشت. به مدت سى سال روى شكم مِیخوابيد و نمىتوانست بلند شود و بنشيند يا بايستاد. در همان محل خوابش گودالى براى ادرار او حفر كرده بودند.
روزى برادرش به عيادت او آمد، وقتى حال دلخراش او را ديد، گريه كرد. عمران به برادر گفت: چرا گريه مىكنى؟ گفت: به خاطر اينكه مىبينم سالها در اين وضع رقّتبار برسد مىبرى!عمران گفت: گريه نكن و ناراحت مباش، آنچه خدا بخواهد براى من محبوبتر است. «به تقدِیر الهِی راضِی هستم» دوست دارم تا زندهام همانگونه باشم كه خدا مىخواهد. مطلبى به تو مىگويم تا زنده هستم به كسى نگو و آن اين که من با فرشتگان هم صحبتم. آنها به من سلام مىگوِیند و من جواب سلام آنها را مىدهم و با آنها انس دارم.[٢]
[١] گلستان سعدِی، باب اول در سِیرت پادشاهان حکاِیت شماره ٧.
[٢] داستانها و پندها، ج ٧ ص: ١٤٨.