جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢٩٧ - ١٨ با سخاوتتر از حاتم طائى
خانوادهات استفاده کن. اِین سيصد درهم هم براى خريد حِیوان و لباس و مخارج منزل پسرت باشد.سپس به ما نوِید داد و فرمود: به همِین زودى خيراتى به شما مىرسد. پس از گذشت مدّتى كوتاه در يك معامله پر سود، هزار دينار سود بردِیم.[١]
١٧. جواب امام زمان (عج) (عج) را چه بدهم!
زينالعابدين مازندرانى از شاگردان مرحوم شيخ انصارى بود. درباره سخاوت اِیشان نوشتهاند: تا مىتوانست به دِیگران انفاق مِیکرد حتِّی اگر هم گاهِی پول نداشت قرض مىكرد و به محتاجان مىداد و به جهت اعتبارِی که در بِین مردم داشت بانِی پِیدا مِیشد و قرضش را پرداخت مِیکرد. روزى فقِیرى به در خانه او رفت و از او چيزى خواست. چون او پولى نداشت، ظرف مسى منزل را برداشت و به او داد و گفت: اين را ببر و بفروش.
اتفاقاً روزِی به شدّت بِیمار شد و مِیرزاى شيرازى از او عيادت کرد و او را دلدارى داد. زينالعابدين گفت: من ترسِی از مرگ ندارم ليكن نگرانِیم از اين است كه اگر بعد از مردنم امام زمان (عج) از من بپرسد: «ما به تو بيش از اين اعتبار و آبرو داده بوديم كه بتوانى قرض كنى و به فقرا بدهى و بعد بانِی پِیدا کنِی تا آن را بپردازد، چرا در اِین امر کوتاهِی كردى؟» من چه جوابى بدهم؟[٢]
١٨. با سخاوتتر از حاتم طائى
از حاتم طائى سؤال شد که از خود كريمتر هم ديدهاى؟ گفت: بله. گفتند: كجا؟ گفت: وقتى در بيابان مىرفتم به خيمهاى رسيدم که پيرزنى در آن بود و بزغالهاى را پشت خيمه بسته بود. پيرزن نزد من آمد و افسار اسبم را گرفت تا استراحت کنم. مدتى نگذشت كه پسرش آمد و با خوشحالى تمام، از احوال من سؤال كرد. پيرزن به پسرش گفت: برخيز و براى مهمان وسايل پذيرايى را آماده كن، بزغاله را ذبح كن و غذا درست کن. پسر گفت: پس من هيزم مِیآورم، مادرش گفت: تا تو به صحرا بروى و هيزم بياورى دير مىشود و مهمان گرسنه مىماند و اين از جوانمردِی به دور است.
پس بزغاله را كشت و مقدارِی از گوشت آن را پخت و نزد من آورد. بعد از غذا چون بررسِی
[١] إثبات الهداة: ج ٣، ص: ٤٠٠، ح ٤، مدِینةالمعاجز: ح ٧، ص: ٥٤٠، ح ٢٥٢١.
[٢] جوامع الحکاِیات و لوامع الروِیات، سدِیدالدِین محمد عوفِی، ص: ٢١٤.