جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٤٠٢ - ٢٠ برو معرفت آموز
قرارداد بسته بود که حمل و نقل اسباب سفر حج وِی را بر عهده بگِیرد، صفوان روزِی محضر موسِیبنجعفر ٧ رسِید. امام فرمود: اِی صفوان! همه کارهاِی تو خوب است به جز ِیک عمل و آن اِین که شتران خود را به هارون کراِیه مِیدهِی!
صفوان عرض کرد: ِیا ابنرسولالله براِی کار حرامِی کراِیه ندادم، هارون عازم حج بود و من براِی سفر حج کراِیه دادم. ضمن اِینکه خودم هم همراه او نمِیروم و غلامان خود را مِیفرستم. امام فرمود: آِیا دوستدارِی که هارونالرشِید زنده بماند تا طلب تو را بدهد؟ صفوان گفت: آرِی. امام فرمود: هر کس به هر عنوان دوست داشته باشد که ستمگرِی زنده بماند شرِیک ظلم او است و کمککار ستمگر در آتش خواهد بود.
پس از اِین گفتگو صفوان ِیکجا کاروان شترش را فروخت. هنگامِی که هارون از فروختن شترها با خبر شد، صفوان را به حضور خواست و به او گفت: شنِیدهام شترها را ِیکجا فروختهاِی؟ صفوان گفت: بلِی! همِین طور است. هارون گفت: چرا؟
صفوان گفت: من پِیر و از کار افتاده شده و غلامانم هم از عهده اِین کار به خوبِی بر نمِیآِیند. هارون گفت: نه، من مِیدانم چرا فروختهاِی! حتماً موسِیبنجعفر ٧ از موضوع قراردادِی که براِی حمل اسباب و اثاث با من بستهاِی، آگاه شده و تو را از اِین کار نهِی کرده و دستور داده شترانت را بفروشِی! صفوان گفت: من را با موسِیبنجعفر چه کار. هارون با لحنِی خشمگِین گفت: صفوان! دروغ مِیگوِیِی! اگر سابقه دوستِی بِین ما نبود، الآن سرت را از بدن جدا مِیکردم. [١]
٢٠. برو معرفت آموز
حسنبنعبدالله مردِی زاهد و عابد بود. حکومت وقت به خاطر زهد و عبادت او مزاحمش نمِیشد. او حتِّی حاکم را نِیز امر به معروف و نهِی از منکر مِیکرد و بعضِی اوقات حاکم بسِیار عصبانِی مِیشد ولِی به خاطر مصلحت تحمل مِیکرد. حسنبنعبدالله روزِی وارد مسجد شد، موسِیبنجعفر ٧ که در مسجد بود او را با اشاره به سوِی خود دعوت نمود. حسنبنعبدالله نزد حضرت رفت، امام به او فرمود: من به آنچه تو مشغول آن هستِی «عبادت» خوشحالم ولِی مقدارِی بر معرفت خود بِیفزا! حسنبنعبدالله عرض کرد: فداِیت شوم، معرفت چِیست؟
[١] بحار الأنوار، ط دارالاحِیاءالتراث، علامه مجلسِی: ج ٧٥، ص: ٣٧٦.