جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٢٨ - ١٢ عیادت امام حسن عسكرى
«در حال حاضر هم برخِی از ِیهود و نصارِی براِی اهلبِیت خصوصاً امام حسِین و حضرت عباس٨ نذر و نِیاز مِیکنند و از آن دو بزرگوار به احترام و بزرگِی ِیاد مِیکنند. بسِیار دِیده شده که حاجت روا هم مِیشوند.»
امام حسن عسكرى رهسپار منزل نوش گرديد. همِین كه نزديك منزل نوش نصرانى رسيد، ناگهان نوش سر و پاى برهنه به سوى امام آمد در حالِی که كتاب انجيل را بر سينه چسبانده بود و ديگر روحانيّون نصارى هم اطراف او در حال حرکت بودند. نوش گفت: اى سرورم! تو را به حقّ اين كتاب كه تو از ما نسبت به آن آگاهترِی و از درون ما و آِیين ما مطلع هستى، آنچه را كه خليفه پيشنهاد داده انجام دهِید همانا شما در نزد خدا، همچون حضرت مسيح ٧ هستِید.
امام عسكرى ٧ با شنيدن اين سخنان، حمد و ثناى خدا را به جا آورد و وارد منزل نصرانى شد و در گوشهاى از اتاق نشست و جمعيّت همگى سر پا ايستاده و مشغول تماشاى جلال و عظمت فرزند رسولخدا ٦ بودند، بعد از لحظاتى حضرت اشاره به يكى از دو فرزند مريض نمود و فرمود: اين فرزندت باقى مِیماند ترسى بر آن نداشته باش و امّا ديگرى تا سه روز ديگر مِیمِیرد. اما آن فرزندت كه زنده مِیماند مسلمان شده و از دوستداران ما اهل بيت خواهد شد.
نوش نصرانى گفت: به خدا سوگند، اى سرورم! آنچه فرمودِید حق است و چون خبر دادِید كه يكى از فرزندانم زنده مِیماند، از مرگ ديگرى واهمهاى ندارم و خوشحالم از اين كه پسرم اسلام مِیآورد و از علاقهمندان شما اهل بيت رسالت خواهد شد. يكى از روحانيّون مسيحى به نوش گفت: اى نوش! تو چرا مسلمان نمِیشوى؟ پاسخ داد: من اسلام را از قبل پذيرفتهام.
در اين موقع، امام عسكرى فرمود: اگر مردم برداشتِ بد نمِیكردند، كارى مِیكردم كه آن فرزندت نيز زنده بماند. نوش گفت: سرورم! آنچه را شما صلاح بدانيد، من نيز راضى هستم. يكى از پسران أنوش، همانطور كه امام فرموده بود، بعد از سه روز از دنيا رفت و ديگرى پس از بهبودى مسلمان شد و از خادمِین آن حضرت گردِید. [١]
[١] هداِیة الکبرِی، حضِینِی، ص: ٣٣٤، حلِیة الأبرار، ج ٥، ص ١١١، ح ١، مدِینة المعاجز: ج ٧، ص ٦٧٠، ح ٢٦٥٥.