جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٢٠ - ١١ چکییدهای از آداب شرعی خرید و فروش
آدرس را هم که آقا به من دادند. خلاصه وسائل خود را جمع کرد و مهِیّاِی سفر تبرِیز شد، سراغ بازار قفلفروشان را گرفت. چون وارد مغازه شد، دِید پِیرمردِی نشسته و جوانِی نورانِی هم کنار پِیرمرد نشسته و با ِیکدِیگر مشغول صحبت هستند.
غافل از اِینکه آن جوان بزرگوار حضرت حجت (عج) است، وارد مغازه شد و بعد از عرض سلام، کنار جوان نشست. ناگهان پِیرزنِی وارد شد و سلام کرد و گفت: آقا ببخشِید اِین قفل را از من چند مِیخرِید؟
پِیرمرد، قفل را نگاه کرد و گفت: مادر اگر مِیخواهِی اِین قفل را تعمِیر کنم ِیک شاهِی از تو مِیگِیرم و بعد ارزش آن نه ِیا ده شاهِی مِیشود. اگر مِیخواهِی قفل را همِین طور بفروشِی قِیمتش هشت شاهِی است، من از تو به هفت شاهِی مِیخرم، ِیک شاهِی استفاده براِی من. پِیرزن گفت: من را مسخره مِیکنِی؟
پِیرمرد گفت: پناه به خدا مِیبرم از اِین کار. پِیرزن گفت: از اول بازار تا اِینجا اِین قفل را به هر مغازهاِی بردم بِیش از دو شاهِی از من نخرِیدند، تو به هفت شاهِی از من مِیخرِی؟ پِیرمرد گفت: دروغ نمِیگوِیم، قفل را بده، پولش را بگِیر. قفل را گرفت و هفت شاهِی به او داد. بعد از رفتن پِیرزن، آن جوان نورانِی رو به مسافر نجف کرد و گفت: فلانِی! چند نفر از مغازهداران مثل اِین پِیرمرد سراغ دارِی که اِینقدر اهل انصاف باشند، سر مردم کلاه نگذارند، طالب دنِیا نباشند؟ گفتم: آقا من ِیک نفر هم سراغ ندارم، اِین اوّلِین کسِی است که مِیبِینم اِین قدر با انصاف است.
آن گاه حضرت فرمود: نمِیخواهد خودت را خسته کنِی و اِین در و آن در بزنِی و چلّه نشِینِی کنِی، جفر و رمل ِیاد بگِیرِی، اِینها به درد نمِیخورد، برو مثل اِین پِیرمرد خودت را بساز. از سر سفره دنِیا برخِیز، اهل اِیثار باش، دنِیا را طلاق بده. تو جاِی ما را بلد نِیستِی، اما تو پاک زندگِی کن من خود به سراغ تو مِیآِیم. آن مرد مِیگوِید: ناگهان دِیدم آن جوان از دِیدهام مخفِی شد، فهمِیدم که آقا امام زمان (عج) بوده است. [١]
١١. چکِیِیدهاِی از آداب شرعِی خرِید و فروش
الف: مستحبات خرِید و فرش
[١] چهارده گفتار پِیرامون ارتباط معنوِی با حضرت مهدِی(حسِین گنجِی با عنوان امام زمان در مغازه قفلساز.