جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٤٥٩ - ٢٢ بار خود را بر دوش دیگران نگذار
٢٠. بزرگ همّتتر از حاتم طائى
از حاتم طائِی پرسيدند: آيا بزرگ همتتر از خود را در جهان ديده يا شنيدهاى؟ او در جواب گفت: روزى چهل شتر براى سران عرب قربانِی كردم، آن روز براى حاجتى به صحرا رفتم، خاركنى را در بيابان ديدم كه قدرِی هيزم جمع كرده تا آن را به شهر بياورد و بفروشد، به او گفتم: چرا به مهمانى عمومىِحاتم نمىروى كه گروهى بسيار از مردم در كنار سفره او نشستهاند. او در پاسخ گفت: (هر كه نان از عمل خويش خورد منت حاتم طائى نبرد) من اين خاركن را از نظر جوانمردى و همّت از خود برتر يافتم.[١]
٢١. عطايش را به لقائش بخشيدم
يكى از پارسايان به شدّت نيازمند و تهيدست شد، شخصى به او گفت: فلان كس ثروت بىاندازه دارد، اگر او به نيازمندى تو آگاه شود، بىدرنگ در رفع نيازت بكوشد.
پارسا گفت: من را نزد او ببر، آن شخص گفت: با كمال منّت و خشنودى تو را نزد او مىبرم. سپس دست پارسا را گرفت و با هم نزد آن ثروتمند رفتند، هنگامى كه پارسا به مجلس ثروتمند آمد، ديد او لب فرو آويخته و با چهره درهم كشيده نشسته است.
همانجا بىآنكه سخنى بگويد، آن مجلس را ترك نمود، شخصى از پارسا پرسيد: چه كردى؟ پارسا گفت: عطايش را به لقايش بخشيدم. يعنى با ديدن چهره درهم كشيده او از بخشش او صرف نظر کردم و از عطاى او چشم پوشيدم.
مبـر حاجت به نـزد ترشـروى كه از خوى بدش فرسوده گردى
اگر گويى غم دل با كسى گوى كه از رويش به نقد آسوده گردى[٢]
٢٢. بار خود را بر دوش دِیگران نگذار، رجوع شود به جلد سوم موضوع: کار و تلاش، داستان ١٦ با عنوان: در گرماِی آفتاب، ص: ٤٦٣.
[١] گلستان سعدِی باب سوم: در اخلاق پارساِیان حکاِیت شماره ٩٦.
[٢] ِیعنِی از گشادهروِیِی و استقبال او شادمان شوِی. گلستان سعدِی باب ٣، اخلاق پارساِیان حکاِیت شماره ٩٤.