جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٠٠ - ٢٢ شاهزاده سخاوتمند
اتّفاقاً شبِی خادم فراموش کرد. فردا که از خواب بِیدار شد و از انفاق فراموش کرد. با خود گفت: لابد مرگم فرا رسِیده که خادم از گذاشتن دِینار و درهم غفلت کرده است. لذا دستور داد آنچه در اتاق خواب او از لحاف و تشک و بالش و تمام پارچههاِی نفِیس و قِیمتِی بود. به جبران فراموش کردن صدقه آن روز، به اوّلِین فقِیرِی که برخورد کردند بدهند. خادم آنها را جمع کرد. از منزل خارج شد که ِیک دفعه مواجه شد با مردِی از سادات که به واسطه نابِیناِیِی زنش دست او را گرفته بود، سِید فقِیر و مستمند گرِیه مِیکرد. خادم پِیش او رفت و گفت: اِینها را قبول مِیکنِی؟ پرسِید: چِیست؟ خادم گفت: لحاف و تشک و چند بالش دِیبا. مرد فقِیر با شنِیدن اِین حرف بِیهوش شد و به زمِین افتاد، جرِیان را به اطلاع صاحب رساندند، وقتِی آمد دستور داد آب بر صورتش بپاشند تا به هوش آِید، بعد از مدّتِی مرد فقِیر به هوش آمد، صاحب از او پرسِید: چرا ِیک دفعه از حال رفتِی؟
گفت: من مردِی آبرومندم. مدّتِی است که تهِیدست شدهام، قرِیب به دو سال است که از خوراک و لباس خود ذخِیره مِیکنِیم تا براِی دخترم جهِیزِیه تهِیه کنِیم ولِی موفق نمِیشوِیم. دِیشب زنم گفت: باِید براِی دخترم لحاف با بالشِی دِیبا تهِیه کنِی.
هر چه خواستم او را منصرف کنم نپذِیرفت. سر همِین مسئله بِین ما اختلاف شدِید شد، عاقبت ناراحت شده و گفتم: فردا صبح دست من را بگِیر از خانه بِیرون ببر تا من از خانه شما بروم، داشتم مِیرفتم که خادم شما اِین حرفها را زد و من از شدت تعجب بِیهوش شدم؟! صاحب اشک از چشمانش سرازِیر شد و گفت: لحاف و تشک دِیبا باِید با ساِیر وسائل مناسب آراسته شود، به من اجازه بده تمام وسائل زندگِی دخترت را مطابق اِین لحاف و تشک فراهم کنم.[١]
٢٢. شاهزاده سخاوتمند
پادشاهى از دنيا رفت و اموال و گنج فراوانى نصيب فرزندش شد، شاهزاده دست كرم و سخاوت گشود و به سپاهيان و ملت، نعمت فراوان بخشيد. يكى از همنشينان كم عقل به عنوان نصيحت به شاهزاده گفت: شاهان گذشته با سعى و تلاش اين ثروتها را اندوخته و براى مصلحت آينده انباشتهاند. از اين گونه گشادهدستِی دورى كن،حادثهها در پيش است و دشمن در كمِین، نبايد به گونهاى رفتار كرد كه هنگام نياز درمانده گردى. شاهزاده از سخن
[١] فروع كافى، ج ٤، ص: ٩.