جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٨١ - ٢١ نتيجه سخن نسنجيده
٢٠. چِیزِی را که نمِیدانِی، مردانه بگو نمىدانم!
خطِیبِی معروف در بالاى منبرى كه سه پله داشت براى مردم صحبت مىكرد. زنى از پايين منبر مسئلهاى را پرسيد: خطِیب توانا گفت: نمىدانم. زن گفت: تو كه نمىدانى پس چرا سه پله از ديگران بالاتر نشستهاى؟ خطِیب جواب داد: اين سه پلهاِی كه بالاتر نشستهام به اندازهاِی است كه مِیدانم و شما نمىدانيد، اگر به اندازه مجهولاتم مىخواست بالا بنشِینم، لازم بود كه يك منبرى درست كنم كه تا فلك الافلاك بالا مىرفت.
ابنمسعود در اين باره مىگويد: (قُلْ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تعلم...) آنچه را مىدانى بگو و آنچه را نمىدانى لب فرو بند و زبان از سخن گفتن بازدار. اگر از تو سؤال كردند آنچه را كه نمىدانى با كمال صراحت و مردانه بگو نمىدانم. [١]
٢١. نتيجه سخن نسنجيده
مردى براى تأمِین هزينه زندگى و خانواده خود شب و روز، روِی پارچه زربافى مىكرد و در حال دوختن پيوسته خود را موعظه مىكرد كه اى زبان! مبادا من را به كشتن دهى و آبرويم را بر باد دهى و بچههايم را يتيم سازى! از قضا، نيمه شبى، سلطان وقت به طور ناشناس در كوچههاى شهر گردش مىكرد تا از چگونگى وضعِیت مردم با خبر شود در اِین حال به خانه مرد زر بافت رسيد.
روشنايى داخل كارگاه و زمزمه مرد بافنده نظر شاه را به خود جلب كرد. از روزنه نگاهِی کرد و از سخنان مرد زرباف آگاه شد و به راه خود رفت.
چند روز بعد، مرد زرباف چون كار خود را به پايان رسانيد، با خود گفت: اين طاقه زربافِ نفِیس را به دربار سلطان ببرم و جايزهاى بگيرم. از اين رو به دربار سلطان شتافت و اجازه ورود خواست و طاقه را ارائه داد.
سلطان كه از ديدن آن پارچه زيبا و هنرمندى آن بسيار خوشحال و شگفت زده شده بود از همه وزيران در مورد چگونگى استفاده از آن نظر خواهِی کرد و هر کس نظرِی داد. شاه گفت: بهتر است نظر بافنده هنرمند را نيز جويا شويم، شايد نظر بهتِی بدهد. آنگاه رو به مرد زرباف
[١] مجموعه آثار، شهيد مطهرى (سيرى در سيره نبوى) ج١٦ ص: ١٥١.