جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٥٣ - ٢٧ عزت مبلّغین رسولالله
پيامبر ﷺ در حالِی كه محصول سفر او تنها يك مرد مؤمن بود به سوِی مكه بازگشت. در دل شب به نزديكِی نخلِی رسيد و مشغول نماز شد. اتّفاقاً گروهِی از جن از اهل يمن از آنجا مِیگذشتند که صداِی تلاوت قرآن را شنِیدند. آنان نِیز ايمان آوردند سپس آِیه ذِیل نازل گردِید. (وَ إِذْ صَرَفْنَا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ...) [١]
٢٧. عزت مبلّغِین رسولالله ﷺ ٦
عدهاِی از قبيله هذيل که در نزديك مكّه زندگِی مِیکردند، خدمت رسول اكرم ٦ آمده و عرض کردند: برخِی از افراد قبيله ما مسلمان شدهاند، گروهِی از مسلمانان را به محل ما بفرستِید تا قوانين اسلام و قرآن را به ما بياموزند.
رسول اكرم ﷺ شش نفر از اصحاب را براِی اين منظور همراه آنان فرستاد و رياست گروه را بر عهده مردِی به نام عاصمبنثابت گذاشت. فرستادگان رسولخدا ﷺ آنان روانه شدند تا در نقطهاِی كه محل سكونت قبيله هذيل بود رسيدند، ياران رسولخدا بِیخبر از همهجا خوابِیده بودند كه ناگاه گروهِی از قبيله هذيل با شمشير به آنها حمله کرده و آنها را اسِیر کردند. معلوم شد هيئتِی كه به مدينه آمده بودند از اول قصد خدعه و کشتن آنها را داشتند.
صفوان ِیکِی از اسراء را به نام زيد خريدارِی کرد تا به انتقام خون پدرش در جنگ أحد او را به قتل برساند بدِین منظور او را براِی كشتن به خارج مكّه برد، مردم قريش جمع شدند تا ناظر اِین جريان باشند، زيد را به قربانگاه آوردند، او با قدمهاِی مردانه جلو آمد و كوچکترين تزلزلِی به خود راه نداد. ابوسفيان فكر كرد از شرايط موجود در لحظه آخر حيات زيد استفاده كند، شايد او ابراز پشيمانِی يا ابراز تنفّر از رسولالله کند، جلو رفت و به زيد گفت:
تو را به خدا سوگند: آيا دوست مِیداشتِی كه الان به جاِی تو گردن محمّد را مِیزديم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت مِیرفتِی؟ زيد گفت: سوگند به خدا كه دوست نمِیدارم در پاِی محمّد خارِی فرو رود در حالِی که من در خانه خود نزد زن و فرزندانم در عافِیت باشم. دهان ابوسفيان از تعجّب باز ماند، رو كرد به ديگر قريشيان و گفت: به خدا سوگند من هرگز نديدهام
[١] (يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلَِی قَوْمِهِمْ مُنْذِرِينَ) ترجمه: به ِیاد آور هنگامِی را که عدهاِی از جنِّیان را متوجه تو کردِیم تا آِیات قرآن را بشنوند، چون نزد رسول رسِیدند با هم گفتند: گوش فرا دهِید. چون قرائت تمام شد به سوِی قومشان براِی هشدار (و تبلِیغ و هداِیت) باز گردِیدند. تارِیخ الِیعقوبِی، ِیعقوبِی، ج۱، ص: ۳۹۵.