تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٣٩ - سوره التوبة(٩) آيات ١١٠ تا ١١٩
تا كه بتبوك رسيدند گفت ما فعل كعب بن مالك يكى گفت يا رسول اللَّه او را تنعم و استراحت نفس از اين سفر باز داشت معاذ گفت خلاف اينست كه مىگويى ما از او بغير خير و صلاح چيزى نديدهايم چون رسول از غزاء تبوك فارغ شد و متوجه مدينه شد با خود انديشه كردم كه چه عذر آرم با خود قرار كردم كه به از اين نيست كه آنچه راستست بر طبق عرض نهم پس رسول بمدينه آمد و بنا بر عادت خود اول بمسجد آمد و دو ركعت نماز گذارد و هر يكى از مختلفان مىآمدند و عذرى بدروغ ميگفتند و رسول قبول نميفرمود من پيش آمدم و گفتم يا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله با تو جز راست نتوان گفت مرا هيچ عذرى نبود بلكه توقف من محض تقصير و كاهلى بود و اميد ميدارم كه بسبب راست گفتن من حقتعالى توبه مرا قبول كند و مرا بكرم خود عفو فرمايد و هلال و مراره نيز آنچه راست بود معروض داشتند حضرت روى بقوم كرد و فرمود اينها راست گفتند پس مرا گفت برخيز تا ببينم كه حقتعالى درباره شما چه حكم فرو فرستد برخواستم و از مسجد بيرون آمدم مردمان زبان ملامت دراز كردند كه چرا در اينباب عذرى نگفتى هم چنان كه ساير متخلفان تا از تو قبول كردى گفتم اگر در دروغ گفتن نجات متصور است پس در راست گفتن بطريق اولى خواهد بود پس از آنجا برفتم و رسول صلّى اللَّه عليه و آله باصحاب گفت كه با ايشان سخن مكنيد و اختلاط ننمائيد پس هيچ كس بگرد ما نمىآمد و با ما سخن نميكرد و جواب سخن ما نميداد و ما بمرتبه از اين اندوهگين و غمگين گشتيم كه جهان روشن در چشم ما تاريك شد و چنان پنداشتيم كه خانها و منازل ما نه بر آن وجه است كه بود و من براى نماز بمسجد ميرفتم رسول صلّى اللَّه عليه و آله بگوشه چشم بمن نگاهى ميكرد و روى از من ميگردانيد و زنان ما نيز بفرموده رسول صلّى اللَّه عليه و آله از ما هجرت كردند و ياران ما از ما دور شدند و ما در دلتنگى و جزع و زارى و ناله و بىقرارى مانديم تا شبى من برخواستم و بر بام سراى ابن عم خود رفتم و بر وى سلام كردم جواب من نداد و هر چند جهد كردم كه با من سخن كند ميسر نشد و با وى گفتم بخدا بر تو سوگند ميدهم كه تو نميدانى كه من خدا و رسول او را دوست دارم جواب نداد تا آخر گفت كه خدا بهتر ميداند پس از آنجا پائين آمدم و روز ديگر در بازار مدينه نشسته بودم مردى ترسا ببازار آمد و گفت كعب بن مالك كدام است او را بمن راه نمودند بيامد و نامه بمن داد از ملك عسفان در آنجا نوشته بود كه چنين شنيدم كه صاحب تو تو را جفا كرده و از نزد خود رانده نزد من اى تا آنچه مراد تو باشد حاصل كنم گفتم اين محنت صعبتر و سختتر از محنتى است كه دارم پس آن نامه را بسوختم چون چهل روز بر آمد رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مرا گفت از زن دور شو گفتم يا رسول اللَّه طلاقش دهم فرمود نه و ليكن با وى نزديكى مكن من بخانه رفتم و با او گفتم كه برخيز و بخانه خود رو و آن دو كس را نيز همين فرمود زن هلاك نزد رسول آمد و گفت يا رسول اللَّه (ص) هلال مردى پير است و با زنان احتياج ندارد اما وى را از خدمت كارى گزيرى نيست