دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨١ - ٨/ ٨ غارت بسر بن ارطات
من به آنچه شما را اصلاح مىكند و كجىتان را استوار مىسازد، دانايم؛ ولى به خدا سوگند، شما را به بهاى تباه ساختن خودم اصلاح نمىكنم! ولى اندكى مهلتم دهيد. به خدا سوگند، كسى بر شما مسلّطخواهد شد كه محرومتان ساخته، عذابتان مىكند و خدا هم او را عقوبت مىكند، آن گونه كه او شما را شكنجه مىدهد.
از ذلّت مسلمانان و تباهى دين است كه پسر ابو سفيان، فرومايگانو اشرار را فرا مىخوانَد و پاسخمىشنود؛ ولى من شما شايستگان و نيكان را دعوت مىكنم، طفره مىرويد و امروز و فردا مىكنيد! اين، كار تقوا پيشگان نيست. بُسر بن ارطات روى به حجاز آورده است. و مگر بُسر كيست؟ خدا لعنتش كند! گروهى از شما به سويش بشتابيد تا او را از غارتش بازگردانيد. او با ششصد نفر يا بيشتر تاخته است».
مردم مدّتى سرافكنده، ساكت ماندند و چيزى نگفتند.
فرمود: «شما را چه مىشود؟ لال شدهايد كه حرف نمىزنيد؟».
حارث بن حصيره از مسافر بن عفيف نقل كرده است كه ابو برده ازْدى برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! اگر حركت كنى با تو كوچ مىكنيم.
[خطاب به جمع] فرمود: «خداوندا! شما را چه مىشود؟ زبانتان به گفتارِ راست استوار مباد! آيا در چنين موقعيّتى سزاوار است كه من برون آيم؟ در اين وضعيّت، مردى از شجاعان و تكسواران شما كه قبولش داريد، بايد به مقابله برآيد. سزاوار نيست كه من سپاه و شهر و بيت المال و كار جمعآورى خراج و داورى ميان مسلمانان و بازرسى حقوق مردم را رها كنم و همراه گُردانى در پى گُردانى ديگر، در دشتها و كوهستانها بيرون آيم.
به خدا سوگند، اين انديشه بدى است. به خدا سوگند، اگر اميد شهادت در نبرد با آنان نداشتم كه اميد دارم كه نصيبم شود اسبم را نزديك آورده، پا در ركاب نهاده، از شما جدا مىشدم و هرگز تا زمين در چرخش است جوياى شما نمىشدم. به خدا سوگند، آسايش جسم و جان در دورى از شماست».
جارية بن قُدامه سعدى برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! خداوند، ما را بىتو قرار ندهد و به هجرانت مبتلايمان نسازد! من آماده نبرد با آنانم. مرا به سوى آنان اعزام كن.
فرمود: «آماده شو. از وقتى كه ياد دارم، تو خجسته سرشت بودهاى!».
وَهْب بن مسعود خَثْعَمى برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! من مردم را به سوى آنان فرا مىخوانم.