دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٧ - ٨/ ٤ غارت سفيان بن عوف
چون پيامبر خدا و ياران او را پناه دادند و خدا و آيين او را يارى كردند، همه عرب از يك كمانْ آنان را هدف قرار دادند و يهود بر ضدّ آنان همپيمان شدند و قبايل يكى پس از ديگرى با آنان جنگيدند. آنان هم دل به يارى دين خدا بستند و پيوندهاى خود را با عرب بُريديد و پيمانهاى خويش را با يهود گسستند و با مردم نجد و تهامه و مردم مكّه و يمامه و اهل كوهستان و دشت به مبارزه پرداختند و نيزه دين را استوار داشتند و زير پوشش نبرد، مقاومت كردند، تا آن كه عرب، تن به فرمان پيامبر خدا سپرد و آن حضرت، پيش از آن كه به سوى خدا پر كشد، آنان را مايه روشنى چشم خود مىديد. شما امروز در ميان مردم، بيش از آنان در ميان مردم آن دوره از عرب هستيد».
مردى گندمگون و بلند بالا برخاست و گفت: نه تو مانند محمّد ٦ هستى و نه ما مثل آنان كه ياد كردى! ما را به چيزى بالاتر از طاقتمان تكليف مكن.
امير مؤمنان فرمود: «خوب گوش كن و خوب پاسخ بده. عزاداران به سوگتان بنشينند، كه جز اندوه مرا نمىافزاييد! آيا من گفتم كه من چونان محمّدم و شما چونان ياران او؟ من تنها يك مثال زدم و اميدوارم كه به آنان اقتدا كنيد».
مرد ديگرى برخاست و گفت: امير مؤمنان و همراهانش چه نيازمند نهروانياناند! مردم از هر سو حرف زدند و جنجال كردند.
مردى برخاست و با صداى بلند گفت: جاى خالى مالك اشتر براى مردم عراق روشن شد. اگر زنده بود، اين جنجالْ كم مىشد و هركس مىفهميد چه مىگويد.
امير مؤمنان به آنان فرمود: «مادرانتان بر شما بگريند! حقّ من بر شما واجبتر از حقّ مالك اشتر است. آيا مالك اشتر، حقّى بر شما داشت، بيش از حقّ مسلمان بر مسلمان؟». و خشمگين، فرود آمد.
حُجْر بن عدى و سعد بن قيس برخاستند و گفتند: اى امير مؤمنان! خدا برايت بد نياوَرد! فرمان بده تا پيروى كنيم. به خداى بزرگ سوگند، در اطاعت فرمانت نه نگران اموال خويشيم كه پراكنده شود، نه ناراحت از كشته شدن بستگانمان.
حضرت به آنان فرمود: «آماده حركت به سوى دشمنان باشيد».
سپس وارد خانهاش شد. چهرههاى برجسته يارانش به نزد او رفتند. به آنان فرمود: «مرد استوار و دلسوزى را معرّفى كنيد كه مردم را از اين سرزمين به سوى دشمن بسيج كند».