دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٩١ - ٧/ ٣ ٤ آنچه براى ابو البقا، متولى آستانه امير مؤمنان پيش آمد
احدى نفهميد كه من از شام بيرون آمدم و هيچكس از مردم عراق هم مرا نشناخت.
آن گاه مسلمانى او نيكو شد.
٧/ ٣ ٤ آنچه براى ابو البقا، متولّى آستانه امير مؤمنان پيش آمد
٣٠٥٤. فرحة الغرىّ: در سال ٥٠١ هجرى در حرم شريف علوى در نجف، هر رطل، به يك قيراط فروخته مىشد.[١] چهل روز گذشت. مردم از تنگدستى و نياز، رو به روستاها بردند. تنها يكى از افراد به نام ابو البقاء بن سويقه (متولّى آستانه على ٧) كه صد و ده سال عمر داشت، باقىمانده بود. حال او نيز سخت شد. همسر و دخترانش به او گفتند: ما از بين رفتيم. تو هم مثل بقيّه برو، شايد خداوند گشايشى دهد كه با آن زندگى كنيم.
ابو البقا، تصميم بر رفتن گرفت. وارد حرم شريف امير مؤمنان شد. زيارت كرد و نماز خواند و بالاى سر حضرت نشست و گفت: اى امير مؤمنان! صد سال خدمت گزارت بودم و از تو جدا نشدم. آرام و قرار نداشتم. گرسنگى به من و فرزندانم آسيب رسانده است. با آنكه جدايى از تو برايمدشوار است؛ ولىاز تو جدا مىشوم و خداحافظى مىكنم و اين جدايى ميان من و توست.
سپس بيرون رفت و همراه كرايهچى براى عبور تا «وقف» و «سوراء» رفت. همراه او وهبان سُلَمى و ابو كردى و گروهى از كرايهداران هم بودند كه از نجف بيرون شده بودند و به طرف «ابو هبيش» رو كرده بودند. برخى به يكديگر گفتند: وقت زياد است، فرود آييد. ابو البقا هم با آنان فرود آمد. خوابيد و در خواب، امير مؤمنان را ديد كه به او مىفرمايد: «اى ابو البقا! پس از اين همه مدّت، از من جدا شدى؟! برگرد به همان جا كه بودى».
با حالت گريه از خواب بيدار شد. به او گفتند: چرا گريه مىكنى؟ خواب خود را براى آنان تعريف كرد و برگشت. چون دخترانش او را ديدند، به رويش فرياد و صيحه كشيدند و او قصّه خود را براى آنان گفت و بيرون آمد. كليد حرم را از كليد دار، ابو عبد اللّه بن شهريار قمى گرفت و طبق عادتش در حرم نشست.
[١] رَطل، معادل ٤٥٣ گرم است و قيراطْ نيم دانق است، برابر با ٢٤١ دينار.