دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩١ - فصل سوم توطئه براى ترور امام
گفت: اى شبيب! مىخواهى به شرافت دنيا و آخرت برسى؟[١]
گفت: چه طور؟
گفت: در كشتن على بن ابىطالب، مرا كمك كن.
شبيب، همفكر خوارج بود. به وى گفت: اى ابن ملجم! عزادارانْ بر تو بگريند! دنبال فاجعه بزرگى هستى. چگونه او را خواهى كشت؟
گفت: در مسجد بزرگ كوفه كمين مىكنيم و وقتى براى نماز صبح بيرون مىآيد، او را ترور مىكنيم. اگر او را بكشيم، دل خود را تسلّى مىدهيم و انتقام خونمان را مىگيريم.
گفتگويشان ادامه يافت، تا سرانجام [شبيبْ] قبول كرد. با او به مسجد نزد قطام آمدند كه چادرى در مسجد بزرگ كوفه زده و معتكف بود. به قطام گفت: به اين توافق رسيدهايم كه اين مرد را بكشيم.
گفت: هرگاه خواستيد اقدام كنيد، مرا در همينجا ديدار كنيد.
آن دو از نزد او بيرون آمدند و چند روزى را گذراندند و به همراه شخص ديگرى شب چهارشنبه نوزدهم ماه رمضان سالچهلم هجرىنزد او رفتند. وى حريرى طلبيد و به سينههاى آنان پيچيد، شمشيرهايشان را حمايل كردند و رفتند و در مقابل درى كه على ٧ از آن جا براى نماز وارد مىشد، نشستند.
پيش از آن، تصميم خود را براى كشتن امير مؤمنان با اشعث بن قيس هم در ميان گذاشته
[١] نزد عمرو عاص بردند، در حالى كه به وى با لقبِ« امير» سلام مىدادند. گفت: اين كيست؟ گفتند: عمرو عاص. گفت: پس من كه را كشتم؟ گفتند: خارجة بن حذافه را. گفت: اى فاسق! من نمىپنداشتم كه آن كه كشته شد، جز تو باشد. عمرو عاص گفت: تو مرا خواستى، ولى خدا خارجه را خواست! عمرو عاص او را پيش كشيد و به قتل رساند( تاريخ الطبرى: ج ٥ ص ١٤٩ و ...).
در أنساب الأشراف چنين آمده است:
امّا بُرَك، در شب موعود رفت و در كمين معاويه نشست. چون معاويه براى نماز صبح بيرون آمد با شمشير بر او حمله كرد. معاويه پشت كرد. ضربت شمشيرش بر نشيمنگاه او فرود آمد و آن را شكافت و شمشير عميقا در گوشت فرو رفت. او را دستگير كردند. گفت: خبر خوشحال كنندهاى دارم. در همين شب، على بن ابى طالب كشته شده است، و ماجرا را براى آنان نقل كرد. معاويه را مداوا كردند و خوب شد. دستور داد تا برك را به قتل رساندند. گفته شده است: برك، معاويه را در حالت سجده ضربت زد. از آن پس، موقع نماز بالاى سر خلفا نگهبانانى گماشته شدند و معاويه مقصوره( اتاقك حفاظتى) ساخت.
برخىروايت كردند كهپساز آن ضربت، معاويهصاحب فرزند نشد. معاويه دستور داده بود كه دست و پاى برك را جدا كنند و به همان حال رهايش كنند. او[ زنده ماند و] به بصره رفت و آنجا در زمان زياد، صاحب فرزندىشد. زياد او را كشتو بهدار كشيد و بهاو گفت: تو صاحب فرزند شوى، ولى معاويه را بى فرزند گذاشته باشى؟!( أنساب الأشراف: ج ٣ ص ٢٥، الإمامة والسياسة: ج ١ ص ١٨١).