دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٨٣ - ٢/ ٥ امام، قاتل خود را مىشناخت
٢٩١٤. الإرشاد به نقل از معلّى بن زياد: عبد الرحمن بن ملجم ملعون به نزد امير مؤمنان آمد و از او مىخواست كه مَركب برايش مهيّا سازد و گفت: اى امير مؤمنان! مرا سواره ساز.
امير مؤمنان به او نگاه كرد و سپس فرمود: «تو عبد الرحمن بن ملجم مرادى هستى؟».
گفت: آرى.
فرمود: «تو عبد الرحمن بن ملجم مرادى هستى؟».
گفت: آرى.
فرمود: «اى غزوان! او را بر اسب اشقر (سرخ مايل به زرد) سوار كن».
او اسب سرخ رنگى آورد كه ابن ملجم مرادى بر آن سوار شد و عنان آن را گرفت. چون برگشت كه برود، على ٧ [با تمثّل به شعر شاعر عرب] فرمود:
«من بخشش بر او را مىخواهم و او قتل مرا مىخواهد
براى دوست خودت، مرادى، عذرخواهى بياور!».
چون ماجراى او اتّفاق افتاد و بر امير مؤمنان ضربت زد، در حالىكه از مسجد بيرون رفته بود، دستگير شد. او را نزد امير مؤمنان آوردند. حضرت فرمود: «به خدا سوگند، با آن كه مىدانستم تو قاتل منى؛ ولى به تو خوبى مىكردم. با تو آن گونه رفتار مىكردم تا نزد خدا عليه تو حجّت داشته باشم».
٢٩١٥. الطبقات الكبرى به نقل از محمّد بن سيرين: على بن ابى طالب ٧ به مرادى فرمود:
«من بخشش بر او را مىخواهم و او قتل مرا مىخواهد
براى دوست خودت، مرادى، عذرخواهى بياور!».
٢٩١٦. الإرشاد به نقل از اصبغ بن نباته: ابن ملجم به نزد امير مؤمنان آمد و جزو بيعت كنندگان با وى بيعت كرد. سپس برگشت كه برود. امير مؤمنان صدايش كرد و از او