دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٥ - ١١/ ١ درخواست برگه و دوات
٩٠٧. شرح نهج البلاغة به نقل از ابن عبّاس: در آغاز حكمرانى عمر نزدش رفتم. يك مَن خرما در زنبيلى حصيرى برايش نهاده بودند. مرا به خوردن دعوت كرد. من يك خرما خوردم و او نيز شروع به خوردن كرد تا اين كه خرماها تمام شد. سپس از كوزهاى كه نزدش بود، آب خورد و به پشت، بر متّكايش دراز كشيد و به حمد و سپاس خدا و تكرار آن پرداخت. و گفت: «اى عبد اللّه! از كجا مىآيى؟». گفتم: از مسجد.
گفت: «پسرعمويت را چگونه ديدى؟». من گمان كردم كه عبد اللّه بن جعفر را مىگويد. گفتم: وقتى مىآمدم او با همسالان خود، مشغول بازى بود.
گفت: «مقصودم او نبود. منظورم بزرگ شما اهل بيت است». گفتم: او را ديدم، در حالى كه براى درختان خرماى فلان قبيله، آب از چاه مىكشيد و قرآن مىخواند.
گفت: «اى عبد اللّه! قربانى كردن شتران به گردنت، اگر آن را از من كتمان كنى! آيا هنوز در دل، خيال خلافت دارد؟». گفتم: آرى.
گفت: «آيا مىپندارد كه پيامبر خدا ٦ به او تصريح كرده است؟». گفتم: آرى و برايت مىافزايم كه از پدرم درباره ادّعاى على پرسيدم. و او گفت: [على] راست مىگويد.
عمر گفت: «پيامبر خدا ٦ گفتار ناتمامى درباره على داشت كه چيزى را اثبات نمىكند و دستاويزى به دست نمىدهد و بىگمان، مدّتى در كارش درنگ و تأمّل كرد و در بيمارىاش مىخواست به نام على تصريح كند؛ امّا من از بيم [فتنه] و به خاطر حفظ اسلام، مانع شدم و به پروردگار كعبه سوگند، قريش، هرگز بر او گِرد نمىآمدند و اگر خلافت را به دست مىگرفت، اعراب از همه سو بر او مىشوريدند. چون پيامبر خدا ٦ فهميد كه من منظورش را مىدانم، پس خوددارى ورزيد و خداوند، جز از وقوع آنچه خود، مقدّر و حتمى كرده، ابا دارد».